حدّى نيست ؛ چنانچه مولاى متقيان در نهج البلاغه مىفرمايد : « ليس لصفته حدّ محدود » « 1 » ؛ پس واجب الوجود ، در شدت وجود نامحدود است ؛ به اين معنى كه اگر جايز بود كه به وجودات منحل شود ، به « 2 » وجودات غير متناهيه منحل مىشد ، و لكن جايز نيست كه منحل شود و همچنين علم او ، قدرت او ، و ساير صفات ذاتيه او ، در شدت و قوت غير متناهى است ، به اين معنى مذكور . پس مقصود ، دارائى كمالات غير متناهيّه است ، به نحو بساطت نه به نحو تركيب .
جناب حاجى گفتند : اگر اين انحلال ، جايز نباشد ، مطابق واقع نيست ؛ و هر چه ما يطابق ندارد ، كذب است و كذب منتجّ حق نيست .
آقا على گفت : « شما بر وجود واجب الوجود ، برهان داريد كه بر خصم نيز اقامه كنيد ؟
گفتند : بلى داريم .
آقا على گفت : كه نتيجه آن برهان ، واجب الوجود موجود نيست ؟
گفت : « چرا » . آقا على گفت : چون اصغر و اكبر بايد در برهان مذكور باشند ، لهذا واجب الوجود در آن « 3 » برهان مذكور ، بايد مأخوذ باشد .
[ حاجى ] گفت : مذكور است .
آقا على گفت : اگر خصم شما بگويد كه مفهوم واجب الوجود ، كه در برهان اثبات واجب اخذ نمودهايد ؛ اگر مىگوئيد ما يطابق دارد ؛ مصادره بر مطلوب است ، و اگر مىگوئيد ندارد ، كذب است ، و كذب منتج حقّ نيست .
جناب حاجى گفت كه ما دو واجب قائليم : يكى غيب الغيوب ، يكى ديگر واجبى كه در ممكنات است . و مفهوم واجب را در اين برهان از واجب دويّم انتزاع مىكنيم .
آقا على گفت : آن واجب كه در ممكنات است ، اگر عين غيب الغيوب است ، حلول و اتحاد است ؛ و اگر غير اوست ، پس اگر در حقيقت ، واجب الوجود است ، شرك است ؛ و اگر ممكن الوجود است ، ما يطابق واجب نخواهد بود . به جهت آن كه از ممكن ، واجب ، به
هامش
( 1 ) . نهج البلاغه ، خطبهء اوّل .
( 2 ) . شود ، و به ( س ) .
( 3 ) . اين ( خ ) .