اعتقاد خود شما ، منتزع نمىشود .
جناب حاجى گفت « 1 » : نه واجب الوجود است ، نه ممكن الوجود مثل عصاى من كه در اصل چوب است ، و نه قصير است و نه طويل ، با آن كه يا قصير است يا طويل ! همچنين آن واجب كه در « 2 » ممكنات است ، به اعتبار ذات ، نه ممكن است و نه واجب ، و حال آن كه به يك اعتبار ، واجب است .
آقا على گفت : اين قياس مع الفارق است به جهت آن كه قصر و طول ، چون ذاتى چوب نيست و نه مقتضاى ذات اوست ، چون « 3 » در مقام ذات ، نه قصير است و نه طويل ، و نه مقتضى طول و قصر است و لكن وجوب و امكان ، ذاتى ممكن و واجب است ؛ اگر چه ذاتى به اصطلاح « كتاب برهان » باشند . از اين جهت است كه مىگويند : « امكان ذاتى » و « وجوب ذاتى » . پس ممكن نيست كه موجود ، نه واجب باشد در واقع ، و نه ممكن . علاوه بر اين ، ممكن ، به آن اعتبار كه ممكن است ، ما يطابق واجب نيست . و به آن اعتبار « 4 » كه واجب است ، يا غيب الغيوب است ، [ كه ] حلول و اتّحاد است و يا غير اوست [ كه ] شرك است .
چون سخن به اين جا رسيد ، جناب حاجى ، در كمال اضطراب ، در مقام توصيف و تمجيد آقا على برآمدند ، و از اين ايراد ، هيچ جواب نفرمودند . « 5 »
و هم جناب آقا على را با آن جناب و تلاميذ آن جناب ، در بسيارى از مجالس ديگر مباحثات اتفاق افتاده است ، كه بعضى به دست نيامده و ذكر بعضى ديگر ، موجب اطناب است . « 6 »
هامش
( 1 ) . گفتند ( س ) .
( 2 ) . ( س ) فاقد « در » است .
( 3 ) . چوب ( خ ) .
( 4 ) . عبارت « كه ممكن است ، ما يطابق واجب نيست و به آن اعتبار » در ( س ) مفقود است .
( 5 ) . نسخهء ( س ) در اينجا به پايان مىرسد ، لذا فاقد عبارت بعدى است .
( 6 ) . در صفحهء 46 ( س ) آمده است : تحريرا فى 28 شعبان المعظّم سنهء 1276 [ ه . ق . ] .
پايان ( خ ) : « . . . قد فرغت من تسويد هذه الكلمات فى عشر الثالث من شهر جمادى الثانية من شهور واحد و ثمانين و مأتين بعد الالف [ 1281 ] من الهجرة النبوية المصطفوية على مهاجرها و عترته الف الف من التحية فى بلدة قزوين . . . » .