القصوى و انّما قيّد بقوله من حيث هو ما بالقوّة يعنى حركت فعلية و كمال اوّل است از براى متحرك كه آن متحرك بالقوة است نسبت به آن كمالى كه حركت متوجّه بسوى اوست پس حركت كمال از براى همين جهت قوّه و الّا بعد از حصول آن كمالى كه متوّجه اليه است قوّه تمام مىشود بل فعليّة مىشود .
[ 472 ] قوله « و ذاتى الشئ لا يعلّل . . . » « 1 »
بيانه ان بعد وضع الموضوع فالانسان مثلا سؤال بلم كه چرا ناطق شد غلط است زيرا كه ناطق ذاتى انسان است ، و الذاتى لا يعلّل و امّا قبل از وضع موضوع مثل اينكه كسى موجود را وضع بكند موضوع و سؤال از عوارض او نمايد كه از جمله عوارض موجود انسان است و بگويد كه چرا انسان از جمله موجودات شد ضررى ندارد و اين سؤال لم برمىدارد ، زيرا كه انسان عرضى خواهد شد نسبت به موجود زيرا كه انسان ذاتى موجود نيست .
[ 473 ] قوله « و به ينقطع سؤال . . . » « 2 »
تقرير ديگر اينكه بايد ما بالعرض ينتهى الى ما بالذات شود . و تقرير ديگر آنكه هر چه ذاتى است لم برنمىدارد و هر چه عرضى است لم بر مىدارد ، پس بايد منتهى بشود به امرى كه در او ذاتى بشود كه لم برندارد تا سؤال به لم منقطع شود .
[ 474 ] قوله « الى سكون لتناهى الامتدادات . . . » « 3 »
يعنى لا محاله عالم عالم حوادث است و نشأه نشأهء حدوث است پس اين حوادث لا محاله است به جهت آنكه هر شئ از اعانتى است كه متوجه است بسوى او و او مقصود است از حركت او و قواى جسمانى متناهى است به جهت آنكه كمالات عالم جسمانى متناهى است پس مادامى كه اين حوادث هست و نشأه نشأهء حدوث است بايد حركت باشد و سكون نباشد مگر آنكه مبدئيّة حركت از مبدئيّة بيفتد و اوضاع مبدء و حدوث برچيده بشود ، « يوم نطوى السماء كطى السّجل » « 4 » . . . بشود يعنى نشأه نشأهء حوادث نباشد و بعبارة اخرى يا
هامش
( 1 ) . 171 / 10 .
( 2 ) . 171 / 17 .
( 3 ) . 172 / 2 .
( 4 ) . الانبياء / 104 .