يعنى اگر طبيعتى از طبايع نوعيه اقتضا كند تشخصّى مخصوص را لازم آيد كه تساوى نسبت به جميع طبايع نوعيه باطل شود و هر يك منحصر بفردى كردند زيرا كه جمع طبايع نوعيه از آن جهت كه طبايع نوعيهاند در جهت معنوية و مفهوميه مشتركند پس اگر بعضى از آن طبايع اقتضا كند متشخيصت را و بعضى ديگر اقتضا نكند ترحج بلا مرجح لازم آيد و همچنين است حال در وجودات مجعولات بالذات زيرا كه نفس ذوات آن وهم وجودات از خصوصيات ذوات علل آنها باشد و بخصوص اقتضاى آن علل حاصلند پس اقتضاى هر يك از آن وجودات علتى بعينه را راجع مىشود و به اقتضاى آن علت خصوصية معلولى معين را ، فاحسن التفطن . « 1 »
[ 2 - نكتة ميزانية ]
[ 26 ] قوله « بدليل و امارت مسمى مينمايند . » « 2 »
مخفى نماناد كه حضور تمام حقيقت عينيه و هويت خارجيه مجعول بالذات و مفاض بالذات از براى مدرك بحضور اشراقى بعينه حضور جاعل بالذات و مفيض بالذات است از براى او بنحو نقصان نه بنحو تمام ، خواه آن مدرك خود مجعول بالذات باشد يا غير او ، زيرا كه در لمعات سابقه محقق گرديد كه جاعليت و مجعوليت در انفس ماهيات بنهجى كه آن ماهيات بعلم بسيط تصورى چنانچه معتبر در مطلب باى حقيقيه است معلومند متصور نمىتواند شد ، بلكه جاعليت بالذات و مجعوليت بالذات در حقايق وجودات عينيه و ذوات انيات خارجيه ثابت است .
و نيز محقق گرديد كه جمله حقايق وجوديه علاوه بر اشتراك در معنى عام وجود در جهت خارجيه و عينيه و حيثيت طارديت عدم در مرتبه ذوات خود مشتركند ، پس تمام جهت ذوات بسيطه وجودات بعينه تمام جهت اشتراك و مناسبت است با آنكه در تمام مرتبهء ذوات آنها تمام معاندت و مباينت ثابت است ، از اينجا است كه مىگويند ما به الاشتراك در حقايق وجوديه بعينه ما به الامتياز است ، و حقيقت وجود بتشكيك خاصى
هامش
( 1 ) . م / 365 .
( 2 ) . 307 / 8 .