حاصل سؤال آنست كه : اگر وجود بنفس خود موجود باشد در تحقق و وجود به غير خود محتاج نخواهد بود ، پس هر وجود واجب الوجود بذاته خواهد بود زيرا كه معنى واجب الوجود موجود بذاته متحقق بنفسه است . و حاصل جواب آنست كه معنى متحقق بنفسه اعم مطلق است از معنى واجب الوجود بنفسه و عام مستلزم خاص نيست . بيانش آنست كه معنى دوم آنست كه وجود در تحقق و صاحب حقيقت بودن محتاج نيست بوجود ديگر كه قايم باشد به او ، بلكه موجوديت و تحقق او بنفس ذات اوست ، نه بامر زايد بر ذات او ، پس در موجوديت محتاج نيست بقابلى و مقبولى بلكه قابل و مقبول و وجود و انوجاد در موجوديت وجود شى واحد است و از اين معنى لازم نمىآيد كه در موجوديت و تحقق نفس خود بفاعل نيز محتاج نباشد بلكه اين معنى اعم است از اينكه او از جانب نفس خود موجود باشد ، چنان كه در وجودات ممكنات چنين است ، خلاصهء كلام معنى موجوديت وجود بنفسه آنست كه وجود بنفس ذات خود مصداق مفهوم موجود باشد بدون احتياج بانضمام امرى يا حيثيتى به او ، و اين معنى اقتضا نمىكند كه مستحق باشد حمل مفهوم موجود را بر ذات خود با قطع نظر از جعل جاعل ، بلكه اعم است از اينكه صادق باشد بر او مفهوم موجود با قطع نظر از جميع حيثيات تعليليه و تقييديه ، و از اينكه صادق باشد بر او آن مفهوم با قطع نظر از حيثيات تقييديه انضماميه و اعتباريه پس آن قضيه كه در موجوديت وجود منعقد مىشود ذاتيه ازليه يا ضروريه ذاتيه فقط خواهد بود ، بخلاف غير وجود زيرا كه قضيهء منعقده در موجوديت او از ضرورت مطلقا خاليست چه در موجوديت بفاعل و قابل هر دو محتاجست ، متأمل باش . « 1 »
هامش
( 1 ) . م / 53 .