اى شاه زمان روح روان ، بين به جوادت * كان شيشهء صبرش به خدا بر حجر آمد
* * *
دل ز غمت جز فغان و آه ندارد * نالهء وى فصل هيچگاه ندارد
ديده كند جويبار اشك چو صيحون * بر ره وصلت به جز نگاه ندارد
قلب بود مضطرب چو ماهى در تور * چون نبود كاو قرارگاه ندارد
با كه دهم شرح بىقرارى دل را * دل كه ديگر اعتمادگاه ندارد
با كه بگويم حديث عشق و محبت * با مرض جهل عشق راه ندارد
وعظ و تذكر چه سود مردهدلان را * وعظ كن آن را دل سياه ندارد
* * *
به ناله كوش و دمى صبر كن مشو نوميد * كه ناگهان ز شفق صبحگاه وصل دميد
هزار طعن و ملامت شنيد ، هم يعقوب * كه تا به يوسف گمگشته آخرش برسيد
چه روزها كه به سر برد با فغان و خروش * چه طعنهها كه ز ياران و دشمنان بشنيد