* * *
دوست از دوست دمى شِكْوِهء بىجا نكند * به جز از ميل دل دوست تمنّا نكند
چه شكايت كه تغافل نكند دوست ز دوست * خاصه آن دوست كه چيزى ز وى اخفا نكند
گِلِه از دوست ز جهل است و ز نادانى حال * كه چه لطفى است كه درد تو مداوا نكند
او كه حاشا نه بخيل است و نه عاجز نه كه دور * حكمتى هست كه بر داد تو پروا نكند
دوست از دوست چه خواهد به جز از لطف و نظر * به جز از لطف و نظر ، هيچ تقاضا نكند
دوست آنست گر از دوست به حكمت روزى * كم شود لطف و كرم سرّ وى افشا نكند
دوست آنست كه با دوست چو سودا بنمود * بار ديگر به كسى ميل به سودا نكند
خسروا ديدن رويت مكن از دوست دريغ * گو كه او رسم وفا را به تو برپا نكند
گله اى دوست ندارم ز تو هر عيب مرا است * دوست بايد ببر دوست كه حاشا نكند
با همه عيب و خطايى كه مرا هست و جفا * جاى شكر است گَرَم يكسره رسوا نكند