معارضه با اين غزلش « زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست » كه به نام شاه و پير خود سروده و ما به نام ولى عصر عليه السلام سرودهايم
صوفى دنيا پرست از حال ما آگاه نيست * فكر او جز در پى اغواىِ خلق اللَّه نيست
بدتر از صوفى ، خراباتى است مست بادِه است * در حق ما آن چه گويد جاى هيچ اكراه نيست
در شريعت آن چه را حق خواست خير سالك است * در صراط مستقيم اهل وِلا گمراه نيست
تا چو مهدى رخ نمايد رايَتى خواهيم راند * عرصهء صبر و وفايش را مجال شاه نيست
او از اين سقف بلند سادهء بسيار نقش * آگه است از اين معمّا ، غيرِ او آگاه نيست
اين چه استغنا است ياران اين چه قدرت بهر ماست * كاين ، همه زخم زبان است و به دل جز آه نيست
صاحب ديوان ما حقّا چه خوش داند حساب * خارج از طغراى او يك نسمه اللَّه نيست
نى پى پير خراباتم نه پير صوفيان * هر كجا پيريست جز در فكر مال و جاه نيست
بندهء مهدىِّ موعودم كه لطفش دائم است * ور نه لطف اهل دنيا گاه هست و گاه نيست
هر كه خواهد گو بيا و هر كه خواهد گو برو * كبر و ناز و حاجب و دربان بدين درگاه نيست