سمره گفت : « نه ، اين درخت ملك من است و من در ملك خودم از كسى اجازه نمىگيرم » .
هرچه انصارى خواهش كرد ، سمره نپذيرفت و سخنان انصارى هيچ فايدهاى نداشت .
انصارى نزد پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله رفت و از سمره شكايت كرد . پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله سمره را فراخواند و به او فرمود : « هرگاه خواستى وارد خانهء انصارى بشوى ، از او اجازه بگير » .
سمره گفت : « اجازه نمىگيرم ، زيرا ملك من است » .
پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله هنگامى كه سرسختى او را ديد ، به او پيشنهاد داد كه درخت را به انصارى بفروشد . سمره گفت : « من در فروختن ملكم آزادم و نمىفروشم » .
پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله گفت : « اگر اين درخت را به انصارى واگذار كنى ، من ضمانت مىكنم كه ده درخت در بهشت به تو بدهم » .
سمره گفت : « من نيازى به درختان بهشتى ندارم » .
در اين هنگام پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ناراحت شد و به انصارى دستور داد : « درختش را از ريشه بكن و به صورتش پرتاب كن » . سپس حضرت به سمرة بن جندب - كه اسمش را صحابى گذاشتهاند - گفت : « تو انسانى هستى كه درصدد زيان رساندن به مسلمانان هستى » .
سمره پس از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به دامن معاويه رفت و به دستور معاويه جنايتهاى بزرگى انجام داد . سمره از جانب معاويه والى بصره شد و به مدت هجده ماه در اين سمت باقى ماند و در اين مدت هشت هزار نفر را كشت . تاريخ نوشته است : « روزى يكى از مسلمانان با ايمان بصره نزد سمره آمد و حقوق شرعىاش را به او داد ،
پرتو ولايت (فارسى) — صفحة 214
مساهمون: الشيخ محمد هادي معرفة
ص٢١٤