مىگرفت و تا زمانى كه قصهء صلح شوم واقع شد ، در كنار امام حسن عليه السّلام بود .
پس از آن از كوفه به طائف - كه نسبت به مكه ، شهر حاشيهاى بود - كوچ كرد و تا پايان عمرش در آنجا باقى ماند . ابن عباس با كوچ كردن به طائف ، در حقيقت ، كنارهگيرى و عزلت گزيده بود .
تاريخ ، آخرين لحظههاى زندگى اين مرد بزرگ را اينگونه بيان مىكند :
عطاء بن سائب « 1 » مىگويد : با حدود سى نفر از بزرگان و شيوخ شهر طائف بر ابن عباس وارد شديم . وى در بستر بيمارى افتاده و خيلى ضعيف شده بود . خدمت او نشستيم و بر او سلام كرديم .
ابن عباس گفت : « اين گروه چه كسانى هستند ؟ »
گفتم : « مولايم ، اينها بزرگان شهر طائف هستند و سپس تكتك آنها را معرفى كردم . »
آنها نزديكتر آمده ، نزد ابن عباس نشستند و پرسيدند : « اى پسر عموى پيامبر ، تو پيغمبر را ديدهاى و از او فراوان شنيدهاى . براى ما از اختلافى كه پس از ايشان رخ داد ، سخن بگو ؛ چون تو بهتر از همه مىدانى ماجرا چيست . گروهى على را امام اول مىدانند و برخى امام چهارم . تو چه مىگويى ؟ »
ابن عباس آه بلندى كشيد و گفت : « از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شنيدم كه مىگفت : " على با حق است و حق با على . او پس از من ، جانشين من و امام شماست ؛ هركس به او تمسك جويد رستگار مىشود و نجات مىيابد و هركس از او سرپيچى كند در گمراهى افتاده است " . به ريسمان محكم خاندان پيامبرتان تمسك جوييد كه از پيامبر شنيدم كه مىفرمود : " هركس به عترت من متمسك شود از رستگاران است " » .
پس ازآنكه گروه رفتند ، ابن عباس به عطاء گفت : « دستم را بگير و مرا به حياط خانه ببر » . هنگامى كه به حياط رفتيم ، ابن عباس دو دستش را به سوى آسمان بلند
هامش
( 1 ) . عطاء بن سائب از بزرگان تابعين و از شاگردان ويژهء ابن عباس است .