هاضمه
آنست كه غذا از حال خويش بكرداند
دافعه
آنست كه بيرون كند غذاها را
و قوت را نيز بمعنيهاء ديكر كويند ، جنانك :
« قوت شهوانى » كويند آن قوه را كه اندر جگرست .
و « قوت حيوانى » كويند آن قوت را كه اندر دلست .
و « قوت حسى » و « انسانى » كويند آن قوت را كه اندر مغز بود .
و اين قوتها را نيز نفسى كويند جنانك گويند : « نفس شهوانى ، و نفس حيوانى ، و نفس حسى و انسانى ، و نفس ناطقه » .
شوابل
آن تريهاست كه اندر تنست دوسنده .
جواهر
آن جيزهاست كه سخت و فسرده است .
ارواح
آن بخارهاست كه اندر اوادكيهاء تن و مغزست « روح انسانى » كويند .
حرارت غريزى
آن حرارت بود كه هريكى را باشد باعتدال خويش .
حرارت عرضى
آن بود كه از غذا و داروها آيد ، و آنجه مانند ويست و او را نيز : « حرارت غريبه » گويند .
بيمارى
يا درد بود كه بيايد باندام ، با كاست اندر كردار وى ، يا هر دو .
عرض
آن جيز بود كه از بهر بيمارى آيد ، جون تبى كه از آماس اندامى آيد ، و جون تشنكى كه اندر تب آيد ، و : « دليل » كويند ويرا نيز .