تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص الحسين (ع) (فارسى) — صفحة 219

مساهمون:

ص٢١٩

كارى عجيب از مختار

« محمد حنفيه » برادر امام حسين عليه السل از دادن چنين امان نامه‌اى از طرف مختار به عمر سعد اظهار نگرانى كرد و گفت : عجيب است ، مختار خود را شيعه ، مىداند و خونخواهى شهيدان ما . . . اما شنيدم با قاتلان ما رفاقت مىكند ؟ راوى اين ماجرا مىگويد : مختار پس از شنيدن اظهار نگرانى محمد حنفيه تصميم بر قتل عمر گرفت . عمر بعد از شنيدن خبر اينكه مختار قصد انتقام از او را دارد متحيّر شد كه چه كند و به كجا بگريزد ؟ خلاصه ، او با شخصى به نام « مالك » از كوفه خارج شد ولى بعد از مشورت با مالك باز به كوفه برگشت . مختار از خبر گريز و برگشت عمر مطّلع شد ؛ پس « حفص » پسر عمر را طلبيد و سراغ پدرش را از او گرفت ، حفص گفت : پدرم در خانه نگران است كه آيا شما به امان نامه عمل مىكنيد يا انتقام مىگيريد ؟ مختار ، « ابوعمره » كه مردى جسور و با هيبت بود را به دنبال عمر سعد فرستاد .

سر بريدهء عمر و پسرش نزد مختار

او سر عمر را از تن جدا نمود و به نزد مختار آورد . وقتى سر بريدهء عمر سعد و پسرش حفص را نزد مختار گذاشتند گفت : اين به جاى