حريم آنها دفاع ننموديد ؟ مردان بنىاسد گفتند : ما از بنىاميه مىترسيديم ؛ ولى چه كنيم كه اكنون پشيمانيم .
زنها گفتند : اكنون كه از سعادت حمايت از آل رسول محروم شديد ، برخيزيد و برويد و اين پيكرهاى پاك را دفن كنيد ، تا لااقل ننگ يارى نكردن از آل رسول از شما بر طرف شود . مردان بنىاسد گفتند : ما اين پيشنهاد را مىپذيريم .
پس برخاستند و به سوى قتلگاه حركت كردند . نخست تصميم داشتند پيكر مطهر امام حسين عليه السل را دفن نمايند ؛ ولى چون سرهاى شهدا را جدا كرده بودند بدن سيّدالشهداء عليه السل را نشناختند . حيران بودند كه چه كنند ، ناگاه ديدند سوار ناشناسى نزد آنها آمد و به آنها گفت : براى چه به اينجا آمدهايد ؟
گفتند : براى دفن اين اجساد مطهر آمدهايم ، ولى بدنها را نمىشناسيم . آن سوار ناشناس امام سجاد عليه السل بود . پس همين كه اين جمله را شنيد با صداى بلند فرياد زد : آه ! پدرم ، آه اىاباعبدللَّه ! اى كاش در اينجا حاضر بودى و مىديدى كه مرا اسير و خوار نمودند .
سپس امام سجاد عليه السل فرمود : من شما را راهنمايى مىكنم .
پس از اسب پياده شد و كنار پيكرهاى پاره پاره عبور مىكرد كه ناگهان نگاهش به جسد مطهر امام حسين عليه السل افتاد . آن را در آغوش گرفت و با چشمى گريان گفت : « پدرجان ! با كشته شدن تو چشم مردم
قصص الحسين (ع) (فارسى) — صفحة 221
مساهمون: على اصغر ظهيرى
ص٢٢١