تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص الحسين (ع) (فارسى) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧
براى يكسره كردن كار آن حضرت به كربلا روانه كند . به همين خاطر بىدرنگ عمر سعد را طلبيد و به او گفت : اول بايد كار حسين را تمام كنى و سپس به دنبال مأموريت خود به روى . عمر گفت : اگر ممكن است مرا از اين كار معذور دار و ديگرى را براى جنگ با حسين اعزام كن . عبيداللَّه گفت : پس حكومت رى را به ما بازگردان . « 1 »

مشورت عمر براى حضور در حادثهء كربلا

پس عمر سعد در محذور سختى واقع شد و براى تصميم‌گيرى نهايى ، از عبيداللَّه يك شب مهلت خواست . در آن شب ، همهء نزديكان خود را جمع كرد و با آنها به مشورت نشست . تمام خويشان كه در آن مجلس حاضر بودند او را براى رفتن به كربلا منع كردند . عمر آن شب را تا صبح فكر كرد و نخوابيد ؛ ولى در آخر حبّ رياست بر او چيره شد و تسليم نفس خود شد . او شعرى را به اين مضمون زمزمه‌مىكرد : آيا حكومت رى را واگذارم كه نهايت آرزوى من است . يا بازگردم گنهكار با كشتن حسين . در كشتن حسين دوزخى است كه مانعى از آن نيست . ولى حكومت رى نور چشم من است .
هامش
( 1 ) - زندگانى امام حسين ، رسولى محلاتى ، ص 379 .