حدوث و عالم ملازمه است ، ولى اين لزوم با تصوّر عالم يا حدوث حاصل نمىشود ؛ زيرا كه عالم ، يعنى جميع ما سوى اللّه از سماوات و ارضين و ما فيهما و ما بينهما امّا توى اين معنا حادث بودن نخوابيده و حادث يعنى ، مسبوق به عدم كه چيزى نبود و بعد پيدا شد . حال تصوّر عالم و حدوث و نسبت بين آن دو براى تصديق به نسبت كافى نيست بلكه بايد ديد آنچه ويژگى است كه در عالم وجود دارد كه توسط آن حدوث براى عالم ثابت مىشود از اينرو نياز به استدلال دارد و در مقام استدلال مىگويند :
العالم متغيّر « صغرى » ( برمبناى مشايين تغيير در اعراض است ، از كميّتها و كيفيّتها و وضع و . . . برمبناى حكمت متعاليّه تغيير در متن اشياء و ذوات موجودها است و يك عالم نيست ، بلكه عالمهاى بىشمار است و هر لحظه عالم جديدى غير از عالم قبلى است و عالم يكپارچه در حال سيلان و جريان است و خداوند هر لحظه عالم آفرين است و . . . به هرحال عالم متغيّر است و حتى ماديين هم اصل تغيير را قبول دارند منتها آنها همهچيز را نسبى و در حال تغيير مطالعه مىكنند و منكر ثابتها هستند ولى فلسفه الهى بر آن است كه موجودهاى ثابت و قواعد ثابت عقلى به مراتب قوىتر از ماديات است و . . . ) و هر متغيّرى حادث است ، يعنى مسبوق به عدم است « كبرى » پس عالم ، حادث است كه ملاحظه مىكنيد اين تصديق و حكم به حدوث با استدلال ثابت شد نه بدون آن .
يا مثلا در هندسه مىگويند : مجموعه زواياى هر مثلثى برابر است با دو زاويهء قائمه كه اين تصديق به تساوى نه تفاوت با تصوّر زواياى مثلث و تصوّر دو زاويهء قائمه و تصوّر نسبت بين آن دو حاصل نمىشود ؛ بلكه در هندسه بر آن برهان هندسى اقامه مىشود ، پس نظرى است ، نه بديهى .
خلاصهء اين تقسيم : لازم يا لزومش بيّن و بديهى به هر دو قسم آن است و يا لزومش نظرى و غير بيّن است .
عرضى مفارق : يا دائم است از قبيل حركت شمس يا ساير افلاك و ازرق بودن چشم و اسود بودن حبشى و . . . كه قبلا بيان شد و يا موقّت است كه خود آن دو قسم مىشود :
1 . سريع الزوال كه لحظهاى و ساعتى و روزى است و به سرعت زائل و نابود مىشود ، از قبيل : سرخى چهره در اثر خجالت كه آنى و لحظهاى است . زردى چهر در
شرح منطق مظفر (فارسى) — صفحة 221
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص٢٢١