معنى و فانى در آن مىسازد و كانّ لفظ ذوب شد و مثل شمعى سوخت و محفل معنى را روشن ساخت و گويا مستعمل يك اتحاد اعتبارى و تنزيلى ميان معنى و لفظ قرار مىدهد بگونهاى كه لفظ كلا مغفول عنه و غيرملتفت اليه است و تمام توجّه به خود معنى است و كانّ متكلم مستقيما معانى را القاء مىكند و شنوندگان نيز مستقيما معانى را تلقّى مىكنند و وساطت لفظ را نمىبينند و از همين روى حسن و قبح معانى به الفاظ و واژگان سرايت مىكند با اينكه واژهها تقصيرى ندارند و كلماتى هستند كه از حروف الفبا تشكيل شدهاند ولى در اثر شدّت ارتباط و اتحاد و هو هويّت ، زشتى يا زيبائى معنى به لفظ سرايت مىكند . و مشهور روى همين اصل كه استعمال را افناء لفظ در معنى مىدانند در جاى خود مىگويند : استعمال لفظ واحد در اكثر از معناى واحد از محالات است و امكان ندارد كه لفظ واحد در آن واحد هم مرآت اين معنى باشد استقلالا و هم مرآت معناى ديگر باشد ، هم فانى در اين معنى بشود و هم فانى در معناى ديگر و . . . كه در مبحث ، ششم از مباحث استعمال خواهد آمد .
دلايل اين نظريّه : در كلمات نوع بزرگان اصول اين معنى براى استعمال مسلّم گرفته شده و دليلى بر آن اقامه نشده و گويا از تحليل خود استعمال كه كار هرانسان متكلّم است و شب و روز الفاظى را در معانى خودشان به كار مىبرد ، به اين نتيجه رسيدهاند كه حقيقت استعمال همان مرآتيّت و فناء است . ولى در عينحال در كلمات برخى از بزرگان « 1 » سه دليل بر اين مطلب اقامه شده كه هيچكدام قابلقبول نيست :
1 - در منطق آموختيم كه هرچيزى داراى چهار نحوه وجود است : وجود خارجى ، وجود ذهنى ، وجود كتبى و وجود لفظى پس يكى از انحاء وجود وجود لفظى است آنگاه اگر استعمال فناء لفظ در معنى باشد كه در حقيقت وجود لفظى
هامش
( 1 ) . منتهى الدراية ، ج 1 ، ص 178 - 179 .