دليل سوم : اگر جملههاى شرطيه داراى مفهوم باشند لازم مىآيد آيهء شريفهء و لا تكرهوا فتياتكم على البغاء إن أردن تحصّناً « 1 » نيز داراى مفهوم باشد ، چون اين هم يك جملهء شرطيّه است . و در صورتى كه مفهوم داشته باشد مفهومش اين مىشود كه « فاذا لم يردن الفتيات التحّصن فإكراههن على البغاء ليس به حرام » يا « جايزٌ » و يا « فأكرهوهّن » . در حالى كه اين مفهوم باطل است ، بهدليل اينكه اولًا در اين فرض كه كنيزكان ارادهء تحصّن ندارند و نمىخواهند پاكدامن باشند بلكه مىخواهند آلوده دامن باشند ، اكراه بر زنا اصلًا صدق نمىكند و اكراهى نيست تا جايز باشد يا خير ، و سالبه به انتفاء موضوع است . ثانياً بر فرض كه اكراه صدق كند ، اين را از خارج مىدانيم كه اكراه بر زنا مطلقاً حرام است ، چه آنان ارادهء تحصّن داشته باشند و چه نداشته باشند . با اين حساب آيهء مزبور مفهوم ندارد كه : « ان لم يردن . . . » بلكه چه اراده كنند چه اراده نكنند ، حكم يكى است . پس اين آيه مادّهء نقضى مىشود و دليل بر اين است كه جملهء شرطيه مفهوم ندارد .
جواب : بارها گفتهايم كه موارد خاصّه ، از بحث ما خارج است و مواردى كه به بركت قرينهء خاصّى جمله شرطيه بر مفهوم دلالت مىكند مورد بحث ما نيست ، مواردى كه به كمك قرينه بر مفهوم نداشتن دلالت دارد ، از بحث ما خارج است . آيهء مزبور از همين موارد است و به گفتهء مستدلّ ، اين آيه مفهوم ندارد ؛ بهدليل همان دو جهتى كه گفته شد : يكى اينكه اصلًا اكراه صدق نمىكند تا حرام باشد يا نه ، « 2 » و ديگر اينكه از خارج مىدانيم اصرار و اجبار بر زنا مطلقاً حرام است . پس نمىتوان گفت : « إن لم يردن التحصّن فالإكراه جايزٌ » . كلام در موردى است كه هيچگونه قرينهء خاصّى نباشد و ما باشيم و ظاهر جملهء شرطيّه و اينكه آيا ظهور وضعى يا انصرافى يا اطلاقى در مفهوم دارد يا ندارد .
نتيجه : مرحوم آخوند در اصل مدّعا با منكرين مفهوم شرط موافق است ، ولى استدلالهاى آنان را قبول ندارد و شايد خودش از اين راه استناد مىكند كه ادلّهء مثبتين هم ردّ شد و ما دليلى بر مفهوم شرط نداريم تا بگوييم مفهوم دارد يا ندارد و لذا حكم به عدم مىكنيم .
هامش
( 1 ) . اگر كنيزان جوان شما ارادهء تحصّن و عفّت و پاكدامنى دارند شما حق نداريد آنها را بر بغاء و زنا دادن مجبور كنيد . سورهء نور ، آيهء 33 .
( 2 ) . جملههاى شرطيّه از يك نظر دو دستهاند : يك دسته جملههايى كه شرط در آنها علاوه بر اينكه در جزاء و حكم تأثير دارد ، تمام موضوع حكم نيز هست ، بهگونهاى عقلًا حكم دايرمدار آن است و براى بيان موضوع ريخته شده است . مثل « إن رزقت ولداً فاختنه » كه تمام موضوع براى وجوب ختان رزق ولد است و اگر ولدى نبود ختانى هم نيست ، چون موضوع ندارد و از باب سالبه به انتفاء موضوع است . و هكذا مثال « إن ركب الأمير فخذ ركابه » آيهء مزبور از اين قسم است كه اگر ارادهء تحصّن نبود ، اصلًا اكراهى نيست و وقتى موضوع نبود حكمى هم نخواهد بود . و دستهء ديگر جملههايى كه شرط در آنها فقط مؤثّر در جزاء است ، و گرنه موضوع چيز ديگرى است و با نبود شرط هم موضوع باقى است . مثل « إن جائك زيدٌ فاكرمه » كه زيد در هر حال هست ولى اگر شرط بود جزاء هم هست و اگر شرط نبود ، بودن يا نبودن جزاء موضوع بحث است .