مرحوم شيخ جواب مىدهند به اينكه : گاهى عموميّت در حيّز و دنبالهء نفى است يعنى با قطع نظر از حرف نفى كلام مفيد عموم است و حرف نفى بر سر آن داخل شد نظير مثال لم آخذ كل الدراهم در اينگونه موارد حق با شما است كه حرف سلب در مقام سلب عموميت است .
و لا ريب در اينكه سلب العموم نتيجهاش سالبهء جزئيه است نه كليّه ولى گاهى عموميّت به ملاحظه خود نفى و مستفاد از حرف نفى است يعنى با قطع نظر از حرف سلب اصلا عموميتى در كار نيست تازه با خود اين حرف سلب عموميت درست مىشود .
فى المثل مىگوئيم : لا رجل فى الدار اينجا اگر لاء نفى جنس را برداريم معناى كلام اينست كه رجل [ يعنى اين طبيعت ] در خانه است امّا آيا خصوص يك فرد يا همهء افراد هيچكدام را دلالت ندارد يعنى نه ظهور در عموميت و استغراق دارد و نه در خصوصيت ولى وقتى لاء نفى آمد مستقيما نفى طبيعت مىكند و نفى طبيعت به نفى جميع افراد است [ الطبيعة تنعدم بانعدام جميع افرادها ] آنگاه معناى كلام اينست كه هيچ مردى در خانه نيست حال در اينگونه موارد كه عموميت با خود نفى درست مىشود حرف سلب و سلب العموم دلالت ندارد تا نتيجهاش سلب جزئى باشد بلكه بر عموم السلب و النفى دلالت دارد كه نتيجهاش سلب كلى است .
حال ما نحن فيه من هذا القبيل يعنى با قطع نظر از لاء ناهيه يا نافيه در لا ينقض معناى اليقين يعنى جنس و طبيعت و اصلا كارى به افراد ندارد نه عموما كه همه را شامل شود و نه خصوصا كه بعضى را شامل نشود آرى هنگامى كه حرف سلب بر سر طبيعت داخل مىشود و سلب طبيعت به سلب جميع افراد است عموميت درست مىشود و معناى لا ينقض اليقين بالشك اين مىشود كه جنس يقين با شك قابل نقض نيست خواه اين
شرح رسائل (فارسى) — صفحة 99
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص٩٩