تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الصحيفة المهدية (صحيفه مهديه) (فارسى) — صفحة 58

مساهمون:

ص٥٨
يكى از سال‌ها مردم اصفهان مرا از شهر بيرون كردند ؛ من نيز به همراه عدّه‌اى كه براى شكايت و دادخواهى به ديار متوكّل عبّاسى ( حاكم وقت ) مىرفتند ، به راه افتادم ؛ تا آن كه به قصر حكومتى او رسيديم . در اين هنگام ، دستور احضار امام هادى عليه السلام را صادر كرد . از بعضى از حاضران پرسيدم : اين مردى كه دستور احضارش را داده‌اند ، كيست ؟ گفتند : او يكى از فرزندان على عليه السلام است كه شيعيان او را امام و پيشواى خود مىدانند . و من حتم دارم كه متوكّل او را براى كشتن احضار كرده است . من گفتم : از اين جا نمىروم تا ببينم او چگونه مردى است ! پس از مدّتى آن حضرت را در حالى كه سوار بر اسب بود مشاهده كردم ، مردم در سمت راست و چپ آن حضرت صف كشيده بودند و به سويش مىنگريستند . با ديدن او ، محبّت و دوستيش در قلبم قرار گرفت ، و براى او در درون خود مشغول دعا شدم تا خداوند او را از شرّ متوكّل ( لعين ) در امان بدارد . آن بزرگوار نگاهش را به يال اسب دوخته بود و از بين مردم حركت مىكرد ، و به راست و چپ خود نيز نگاه نمىكرد . من نيز در درون پيوسته براى او دعا مىكردم . هنگامى كه خواست از كنار من عبور كند ، رو به من كرد و فرمود : استجاب اللَّه دعاك ، وطوّل عمرك وكثّر مالك وولدك . خداوند ، دعايت را اجابت فرمايد ؛ عمرت را طولانى ، و دارايى و فرزندانت را بسيار گرداند . آن گاه ، من از شكوه و هيبت او برخود لرزيدم و بين دوستانم افتادم ؛ پرسيدند : چه اتّفاقى برايت افتاده است ؟ گفتم : خوبم ( ولى هيچ چيزى در مورد آن جريان به هيچ كس نگفتم ) . پس از اين جريان به اصفهان بازگشتيم ، و به واسطهء دعاى آن بزرگوار ، خداوند نيز راه‌هاى درآمد را به رويم گشود ، به گونه‌اى كه در حال حاضر هزار هزار درهم ارزش خانه و اموال درون خانه‌ام مىباشد ، و بيرون از منزلم نيز بسيار ثروت و دارايى دارم . ده فرزند نيز