فكر كنم ؛ زيرا مغزم هر لحظه از هزاران مطلب دربارهء هزاران چيز پر مىشد همين كه خود را مجبور مىكردم كه فقط به يك موضوع مثلًا به كوبيدن يك ميخ فكر كنم ، ناگهان صورتم سرخ مىشد ، نفسم بند مىآمد و صندلىها زير پايم مىلرزيد .
سخنگفتن با بىزبانى
هر تازه واردى كه وارد اتاق مىشد ، مغز من دربارهء او به كار مىافتاد و گذشته و آيندهاش را به من مىگفت . نه تنها چهرهء اشخاص ، بلكه اشيايى كه مورد استفادهاش بودند ، مثل كيف ، مجلّه ، روزنامه ، عكس و دستمال ، او را به من معرّفى مىكردند .
حتّى در صحراى خلوت نيز راحت نبودم . سنگها و درختان داستانشان را با من باز مىگفتند . براى رهايى از اين شكنجه تنها راه حل اين بود كه در يك اتاق خالى و خلوت و بدون هيچ شيئى بنشينم و هرگز بيرون نروم ، امّا يك مرد 34 ساله مثل من نمىتوانست مثل راهبهها زندگى كند . فقط يك راه داشتم .
بايد راهى انتخاب مىكردم كه با استفاده از همين حسّ ششم ، زندگيم را تأمين كنم ، حالا كه اين حسّ يك دقيقه مرا راحت نمىگذاشت مجبور بودم كه از اوامر او اطاعت كنم ! از اين تاريخ زندگى « پتر » با همين حسّ ششم رادار ارتباط دارد .
نخست در دهات و جشنهاى ملّى ، حسّ ششم خود را به مردم ثابت كردم و مثلًا يك يا دو ساعت ، شرح حال و گذشته همه كسانى را كه در سالن نمايش نشسته بودند به آنها مىگفتم .
برنامهء رادار
او به زودى در هلند و فرانسه و تمام اروپا مشهور شد . امروز « پتر » تبعهء آمريكاست و يك برنامهء عجيب تلويزيونى به اسم « رادار » دارد .
در همين برنامه او در اتاق تلويزيون مىنشيند و آن گاه تماشاچيان از فاصلهء