نظر آورد و خواست حقيقت را به جاسوس انگليسى بگويد امّا او عجله كرد و بيرون رفت .
« پتر » ماجرا را به دكتر بيمارستان گفت كه به هر قيمتى است بايد اين جاسوس را از ماجرا آگاه كرد .
دو روز بعد مأمورين آلمانى ، افسر جاسوس انگليسى را درست در همان كوچهء « كالور » تعقيب كردند و كشتند . پيشبينى « پتر » نه تنها به نفع او تمام نشد بلكه باعث شد كه پارتيزانهاى هلندى به او مظنون شده و بگويند : تو كه قبلًا مىدانستى گشتاپو ، جاسوس انگليس را تعقيب مىكند ، لابد خودت جاسوس گشتاپو هستى ! اين ظن و گمان چندان بالا گرفت كه دو روز بعد دو نفر به بيمارستان آمدند تا او را بكشند . قرار بود آنها با متكّا و بالش او را خفه كنند امّا حسّ ششم « پتر » باز به كمك او آمد و وى را از مرگ نجات داد .
سخن گفتن به زبان ديگر
يكى از اين مأمورين قتل ، يك اسپانيايى بود و هنگامى كه اين مرد بالش را روى دهان و بينى او مىفشرد ، « پتر » به زبان اسپانيايى - زبانى كه تا آن لحظه حتّى يكى كلمهء آن را نمىدانست فرياد كشيد : كومو - آبودرو - دار - لاموئرنه !
مرد اسپانيايى بالش را كنار كشيد و گفت : « حيرتانگيز است ! اين مرد به من مىگويد : تو از كشتن من مىترسى ! و درست در همين لحظه من به اين مسأله فكر مىكردم » . مدّتى در سكوت گذشت و سرانجام پارتيزان اسپانيايى دست او را فشرد وگفت : حالا من حرفهاى شما را باور مىكنم ، امّا نبايد مرا ملامت كنيد ، آخر چطور ممكن است چنين نيروى عجيبى را قبول كرد ؟
با اين همه در همان لحظات « پتر » كه داستانش وى را در همهء بيمارستان مشهور كرده بود احساس مىكرد كه به زودى يك انسان استثنايى خواهد شد ، حالا او ديگر از اين حسّ ششم نمىترسد بلكه مىخواهد به كمك اين حسّ