تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دولت كريمه امام زمان (عج) (فارسى) — صفحة 144

مساهمون:

ص١٤٤
روزهاى سال 1943 وقتى كه آشيانهء هواپيمايى را تعمير مىكرد ، از ارتفاع ده‌مترى به زمين سقوط كرد و بيهوش شد . خودش مىگويد : در عرض سه چهار ثانيه قبل از اينكه زمين بخورم ، همهء زندگيم به خاطرم آمد حتّى به يادم آمد كه يك بار سگى پاى مرا گاز گرفته بود . در آن لحظات دلهره آور چند ثانيه پيش از اين كه نقش بر زمين شوم ، بين زمين و آسمان فقط به يك چيز مىانديشيدم « دلم نمىخواست بميرم ! » . وقتى چهار روز بعد از سقوط ، بر روى تخت بيمارستان به هوش آمد ، سرش به شدّت درد مىكرد ، به طورى كه از شدّت درد فريادهايى جگر خراش مىكشيد . پرستار به او گفت كه هنگام سقوط ، جمجمه‌اش به سختى شكسته است . « پتر » اين خبر پريشان كننده را شنيد ، بىآن كه بتواند پاسخ بدهد . او خيلى خسته بود و خود را در حالت عجيبى مىديد . وقتى پرستار از اتاق بيرون رفت ، « پتر » در همان حالِ بيمارى به طرف مريضى كه در كنار او خوابيده بود برگشت و در اين لحظه بود كه حادثه‌اى معجزه‌آسا به وقوع پيوست . حالت « إلهام » به « پتر » دست داد . او تا آن وقت هرگز اين بيمار همسايه را نديده بود و هرگز كلمه‌اى هم با او حرف نزده بود . اما در يك لحظه احساس كرد كه همهء گذشته و آينده اين بيمار را مىداند . اين الهام آن قدر عجيب و ناگهانى بود كه « پتر » نتوانست از اظهار آنچه به ذهنش الهام شده بود خوددارى كند و گفت : شما آدم حق‌شناسى نيستيد ! بيمار رو برگرداند و با خشم گفت : بله ! شما از كجا اين مطلب را مىدانيد ؟ « پتر » گفت : براى اين كه پدر شما يك هفته پيش مرده و يك ساعت گران‌قيمت براى شما يادگار گذاشته بود ، امّا شما يادگارى عزيزتان را بلافاصله فروختيد ! بيمار همسايه با حيرت پرسيد : شما از كجا اين مطلب را مىدانيد ؟ امّا خود او نيز نمىدانست چطور ناگهان دربارهء بيمار ناشناس اين همه اطلاعات به مغزش رسيده است . از آن روز به بعد بيمار همسايه ، « پتر » را يك شيطان ، يك