هنگاميكه قاصد پادشاه با فرمان به خدمت يوسف ( ع ) رسيد ، چون يوسف وجاهت و احترام دينى و اخلاقى خود را به بلندترين مقامات دنيا ترجيح مى داد ؛ و مى دانست كه بدگمانى مردم نسبت به پيغمبر خدا در راه وظيفهء هدايت و ارشاد مانع بزرگ است ؛ و اگر امروز من به فرمان شاه به خاموشى از زندان برآيم ، و آن تهمتى كه مايهء اين همه آزار و حبس من به ساليان درازشده مستأصل نگردد ؛ احتمال دارد ، اكثر مردم بى خبر در باب عصمت من تذبذب و شبهه داشته باشند ؛ و اهل حسد پس از يك مدت از اين اثرات بى اصل استفاده كنند ، و باز اسباب بسازند .
نظر به اين مصالح حضرت يوسف عليه السّلام به فرمان پادشاه تعميل نكرد « 1 » ، و از صبر و ثبات كار گرفته به قاصد گفت : شاه را بپرس : آيا خبر دارد زنان مصر چرا در موقع دعوت دست هاى خود را بريدند ؟ ! يوسف ( ع ) از نام زنان مذكور درست خبر نداشت ، ولى اين قدر مى دانست كه اين واقعه ضرور « 2 » نزد عوام مشهورشده ؛ لهذا قسمت مهم واقعه يعنى تنها قطع دست زنان را توضيح داد ، و پادشاه را متوّجه گردانيد كه آن داستان مشهور را تفتيش و تحقيق كند . غالبا « 3 » ، پنداشته بود كه زنان اكنون مقصد را نشان خواهند داد .
از حضرت پيغمبر - صلّى اللّه عليه و سلّم - در صحيحين مرويست : « لو لبثت فى السجن ما لبث يوسف لا جبت الدّاعى » ( اگر من به قدرى كه يوسف محبوس بود ، در حبس مى ماندم ؛ دعوت كننده را اجابت مى كردم ! يعنى همان دم با وى مى رفتم ) . محقّقين گويند : در اين حديث ، ستايش صبر و تحمّل حضرت يوسف ( ع ) ، و به رنگ لطيفى ، اظهار عبوديّت كاملهء خود حضرت پيغمبر ( ص ) است . ما اين حديث را در شرح صحيح مسلم تفصيل داده ايم ؛ در اينجا بيشتر تفصيل نگنجد .
إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ
( 50 )
هر آئينه پروردگار من به حيله بازى ايشان داناست .
تفسير : حضرت يوسف ( ع ) از آن جهت همه را به « كيد » منسوب نمود كه اگر يكى مكر كرد ، ديگران معاونت نمودند ؛ و شايد از اصل فريبنده ، بنابر حقوق پرورش ، يا حيا نام نبرد .
زيرا ، يوسف - عليه السلام - مى دانست حقيقت خودبه خود آشكار مىشود ( كذا فى الموضح ) .
هامش
( 1 ) . فرمان پادشاه را اجرا نكرد ،
( 2 ) . حتما ، قطعا
( 3 ) . ظاهرا ، قاعدتا ،