جواب دهد ، ولى جواب داده نتوانست « 1 » .
أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلى قَرْيَةٍ وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها قالَ أَنَّى يُحْيِي هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ
يا نديدى تو آن شخص را كه گذشت بر شهرى ، و وى افتاده بود بر سقفهاى خود ؛ گفت : چگونه زنده كند اين را خدا بعد از مردن آن ؟ ! پس ميرانيدش اللّه صد سال ، پس برانگيختش ؛
تفسير : اين شخص ، حضرت عزير ( ع ) بود كه تمام تورات را حفظ داشت و در ميان اسراى بخت النصر بود ، كه وى پادشاهى كافر بود ، و بيت المقدس را ويران كرد ، و از بنى اسرائيل اسراى زياد با خويش برده بود . عزير ( ع ) چون از اسارت رهايى يافت ، و جانب وطن خويش روان شد ؛ در راه ، شهرى ويران و مخروبه نظر او را جلب كرد ؛ با خود گفت : خدا ( ج ) چگونه ساكنان اينجا را ، كه همه محو و مضمحل شدهاند ؛ سر از نو ، زندگى بخشد ، و اين شهر ويران را آبادان نمايد ؟ ! روح وى در آنجا قبض شد ، و خرش مرد ، و تا صد سال در آن حال ماند ، و كسى را بدان سو مرور نيفتاد ، و از احوال او خبرى نشد .
بخت النصر نيز در اين حال مرد ، و پادشاه ديگرى بيت المقدس را آباد كرد ، و آن شهر را نيز تعمير نمود . عزير ( ع ) بعد از صد سال جان يافت ؛ آب و نان او چون سابق در پهلويش نهاده بود ؛ خر او كه مرده و استخوانهايش پوسيده و هر سو افتاده بود ، پيش نگاه وى زنده گردانيده شد .
در دوران اين صد سال بنى اسرائيل كه از اسارت نجات يافته بودند ، در آن شهر ساكن شده بودند ؛ چون حضرت عزير ( ع ) زنده شد ، شهر را آبادان يافت .
هامش
( 1 ) . ولى نتوانست جواب دهد .