شفع : شفع و شفاعت : منضم كردن چيزى به چيزى . راغب گويد :
« الشفع : ضم شىء الى مثله » در اقرب الموارد گفته است « شفع العدد : صيره زوجا اي اضاف الى الواحد ثانيا » شفع در آيه اسم است به معنى جفت .
وتر : تك و فرد ، مقابل زوج . آن در آيه به فتح واو و كسر آن خوانده شده است . طبرسى فرموده : اصل آن به معنى قطع است ، فرد را از آن وتر گويند كه از غير قطع شده و تنها مانده است .
حجر : عقل . اصل آن به معنى منع است ، علّت اين تسميه آنست كه : عقل انسان را از ناشايستهها منع مىكند در اقرب الموارد گويد : « لحجره الانسان عما لا ينبغى » رجوع شود به قاموس قرآن .
يسر : سرى : ( بر وزن صرد ) رفتن در شب . راغب گويد : « السرى :
سير الليل » آن در آيه « يسري » است كه ياء آن حذف شده است عاد : نام قومى است كه در يمن در سرزمين احقاف سكونت داشتند و از اعراب ما قبل تاريخ مىباشند ، هود عليه السّلام بر آنها مبعوث گرديد با باد هلاك شدند .
ارم : بر وزن عنب ، ابن اثير در نهايه گويد : ارم به معنى سنگهايى است كه براى نشاندادن راه در بيابانها روى هم مىچينند ، جمع آن آرام است . « ارم » در آيه نام شهرى است داراى بناهاى بزرگ كه تا آن روز نظير آن ساخته نشده بود و آن مركز و پايتخت قوم عاد بوده است .
عماد : بناهاى رفيع مفرد آن عماده است . در اقرب الموارد گويد :
« العماد . . . الأبنية الرفيعة » و نيز مفرد آيد به معنى ستون جمع
تفسير احسن الحديث (فارسى) — صفحة 210
مساهمون: على اكبر قرشى بنابى
ص٢١٠