جريان در بارهء اهل آن باغ به وجود آمد .
و به زودى بر اين كار نادم مىشوند ولى ندامت فائده نمىدهد ، چنان كه اهل آن باغ نادم شدند و يكديگر را ملامت كردند ولى ندامت فائدهاى نبخشيد . به عبارت ديگر : منظور الميزان آنست كه : همانطور كه بلاى اهل باغ در اثر طغيانشان حتمى بود ولى آنها نمىدانستند ، عذاب مكذبين نيز حتمى است ولى آنها در اثر مشغوليت به اموال و ذخائر دنيوى ، متوجه آن نيستند . . .
حكايت اهل باغ :
در تفسير علىّ بن ابراهيم قمى نقل شده : به ابن عبّاس گفتند : گروهى از مسلمانان گمان مىكنند : بنده در اثر گناه از روزى محروم مىشود ؟ ابن عبّاس گفت : به خدايى كه جز او خدايى نيست اين مطلب در قرآن از آفتاب نور افشان آشكارتر است ، خدا آن را در سورهء
ن وَ الْقَلَمِ
ياد كرده است .
قضيه آنست كه : پير مردى باغى داشت ، هيچ ميوهاى از آن به خانهاش نمىآورد مگر آنكه حقّ هر صاحب حق را داده باشد ، چون از دنيا رفت پنج نفر پسرش وارث او شدند ، در سال مرگ پدر ، باغشان چنان محصول آورد كه در سالهاى پيش نياورده بود .
پسران بعد از نماز عصر به باغ رفتند و ديدند چنان پر حاصل است كه نظير آن را در زمان پدرشان نديدهاند ، اين جريان آنها را به طغيان وا داشت ، بعضى به بعضى گفتند : پدر ما در اثر پيرى عقل خويش را از دست داده بود .
بيائيد پيمان ببنديم كه در اين سال به فقراء مسلمان چيزى ندهيم تا غنى گرديم و اموالمان زياد گردد ، آن گاه در آينده كار پدر را از سر گيريم ؟
چهار نفر با اين پيشنهاد موافقت كردند ، پنجمى بر آشفت و مخالفت نمود او همان بود كه خدا در بارهاش فرمود :
قالَ أَوْسَطُهُمْ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ لَوْ لا تُسَبِّحُونَ
.