قرآن است .
يحاوره : حور : رجوع . گفتگو را از آن محاوره گويند كه طرفين سخن را به هم ديگر بر مىگردانند .
نفر : ( بر وزن شرف ) : گروه و دسته ، در كشاف ذيل آيه 47 سورهء نمل گويد : فرق بين رهط و نفر آنست كه نفر از سه تا نه و رهط از سه تا ده يا از هفت تا ده نفر است .
تبيد : بيد : فنا و از بين رفتن . در نهج البلاغه خطبهء 109 در وصف دنيا آمده است : « نافدة بائدة » يعنى : فنا شدنى و تمام شدنى .
منقلب : به صيغهء اسم مفعول ، مصدر ميمى است به معنى انقلاب ولى در آيه ظاهرا اسم مكان است به معنى محل انقلاب و محل بازگشت .
حسبان : حسبان ( بكسر اول و ضم آن ) مصدر است به معنى حساب و شمردن . در آيه منظور از آن عذاب است كه از روى حساب و ميزان باشد .
صعيد : خاك و روى زمين كه بىعلف باشد ( كهف / 8 ) .
زلقا : زلق ( بر وزن شرف ) : محلى كه قدم در آن مىلغزد و ثابت نمىماند ، آن در آيه به معنى زمين خالى و بىعلف است .
غورا : غور : فرو رفتن « غار الماء غورا : دخل في الارض . . . » آن در آيه به معنى غائر و فرو رفته است .
خاوية : خوى : خالى شدن و سقوط
خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها
يعنى از ميوه تهى بود و فقط باغ خالى مانده بود ،
أُحِيطَ بِثَمَرِهِ
شايد اين مدعاست رجوع شود به بقره / 259 منظور از عروش درختان