7 - در ماجراى يوسف و برادرهاى او براى سؤال كنندگان درسهايى بود .
8 - وقتى كه گفتند : يوسف و برادر او پيش پدرمان از ما محبوبتر است با آنكه ما گروه نيرومندى هستيم ، پدرمان در ضلالت آشكارى است .
9 - يوسف را بكشيد و يا به زمين دورى بياندازيد تا توجه پدرتان براى شما خالص شود و بعد از او قوم پاكى باشيد .
10 - گويندهاى از آنها گفت : يوسف را نكشيد و او را در گودال فلان چاه بياندازيد تا بعضى از كاروانها او را پيدا كرده و ببرد اگر مىخواهيد در زمينهء يوسف كارى بكنيد .
11 - گفتند : پدر جان چرا دربارهء يوسف به ما اعتماد نمىكنى با آنكه ما به او خير خواهانيم ؟ !
12 - فردا او را با ما بفرست تا تفرج و بازى كند و ما نگهدار او خواهيم بود .
13 - گفت : بردن شما او را ، مرا محزون مىكند و مىترسم كه شما غفلت كنيد و گرگ او را بخورد .
14 - گفتند : اگر او را گرگ بخورد با آنكه ما گروه نيرومندى هستيم ، حتما ما زيانكارانيم .
15 - چون او را بردند و تصميم گرفتند كه در گودال چاهش قرار بدهند ( نظر شوم خود را انجام دادند ) ما به او وحى كرديم كه از اين كار به آنها در وقتى كه نمىدانند خبر خواهى داد .
16 - شبانگاه گريهكنان پيش پدر آمدند .
17 - گفتند : پدر جان ما رفتيم مسابقه مىداديم يوسف را نزد متاع خود گذاشتيم . او را گرگ خورد ، تو از ما باور نخواهى كرد هر چند كه راستگو باشيم .
18 - پيراهن يوسف را كه با خون دروغى آلوده بود ، آوردند ، يعقوب گفت : چنين نيست بلكه باطن و حسدتان كار فجيعى را بر شما آسان كرده ، صبر بهتر است خدا بر آنچه وصف مىكنيد يار و مدد كار من است .
تفسير احسن الحديث (فارسى) — صفحة 87
مساهمون: على اكبر قرشى بنابى
ص٨٧