يوسف را به كام گرفتن از خود دعوت مىكند نوادهء ابراهيم خليل حاشا مىكند :
معاذ اللَّه پناه بر خدا همسر تو آقاى من است به من نيكى كرده حاشا كه به ناموس او دست زنم كه در اين صورت ظالم خواهم بود و ظالمان را نجاتى نيست .
خانم خانه كه سرشكسته شده بود مىخواهد با زور يوسف را به اين كار وا دارد يوسف مقاومت مىكند . و به طرف در مىرود تا از اطاق خارج شود ، زن پيراهن او را مىگيرد ، پيراهن يوسف از عقب پاره مىشود در همين حال كه به كنار در رسيدهاند عزيز مصر را در كنار در خانه مىبينند ، زن كه كار را چنين مىبيند شروع به تهمت زدن مىكند كه يوسف به من قصد تجاوز داشت بايد زندانى يا عقوبت شود . يوسف مىگويد : او مرا به اين كار دعوت مىكرد .
عزيز مصر در اين كار درمىماند ، يكى از كسان زن در اين باره مطلب را پى جويى مىكند و مىگويد : اگر پيراهن يوسف از عقب پاره شده باشد اين دليل است كه يوسف مىخواسته فرار بكند زن او را گرفته و تقصير از زن است و اگر پيراهن يوسف از جلو پاره شود معلوم است كه يوسف به فكر تجاوز بوده و زن ممانعت مىكرده پس تقصير از يوسف است ، ولى پيراهن يوسف از عقب پاره شده بود .
مطلب بر عزيز مصر روشن مىشود او كه ظاهرا از اين درباريان بى غيرت و بىرگ بود مىگويد : يوسف تو اين كار را ناديده بگيرد ، اى زن تو نيز استغفار كن كه خطا كار شدهاى .
اين قضيه در شهر شهرت پيدا كرد ، زنان شهر آن را نقل مجلس كردند كه زن عزيز به غلام خود عاشق شده او در ضلالت آشكارى است ، زن عزيز چون اين بشنيد مجلسى ترتيب داد و زنان را به آن مجلس خواند و يوسف را به آن جلسه آورد زنان از ديدن يوسف به جاى ميوه دستهاى خود را بريدند و گفتند :
حاشَ