پسران يعقوب ، به برادر خود يوسف به علت محبوب بودنش پيش پدر ، حسد مىبرند و در مجلسى صحبت مىكنند كه يوسف را بكشند يا به محل دورى ببرند كه از دسترس يعقوب بدور باشد آخر نظر مىدهند كه او را در چاه معروفى بياندازند تا كاروانها او را پيدا كرده و با خود ببرند ، آن گاه پيش پدر آمده و مىگويند : بگذاريد يوسف با ما به گردش بيايد ، يعقوب در جواب مىگويد : من از اين كار ناراحت مىشوم ، مىترسم غفلت كنيد و او طعمه گرگ شود ، بالاخره پدر را قانع كرده و يوسف را با خود مىبرند و او را در قعر همان چاه قرار مىدهند ، وحى آسمانى در همان موقع سبب آرامش يوسف مىشود .
شبانگاه گريهكنان پيش پدر مىآيند و پيراهن يوسف را كه با خون حيوانى آلوده كرده بودند به پدر نشان مىدهند و مىگويند براى مسابقه رفتيم و يوسف را در كنار وسائل خود گذاشتيم وقت برگشتن ديديم كه گرگ او را خورده است يعقوب مىگويد : اين طور نيست بلكه در اين زمينه نقشهاى كشيدهايد ( شايد اين كلام را در ضمير خود گفته نه در روى آنها ) .
كاروانى از راه مىرسد ، آب آور آنها كه دلو را به چاه سرازير مىكند ، يوسف به دلو چسبيده و از چاه خارج مىشود ، كاروانيان از اينكه بردهاى بدست آوردهاند شاد مىشوند ، يوسف را در بازار مصر به بهاى اندكى مىفروشند كه مبادا اين راز علنى شود ، عزيز مصر كه او را خريده بود به زنش سفارش مىكند كه به اين با چشم برده نگاه نكن ، محترمش بدار شايد در آينده براى ما مفيد باشد .
يوسف مدتى در آن خانه مىماند و به حالت جوانى مىرسد
وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً
جوان موحد چون از زيبايى بىمانند بهرهمند بود خانم خانه به او دل مىبندد ، روزى درها را بسته و اطاق را خلوت مىكند و اظهار مطلب كرده