و مىخواهد روشن كند كه در دين توحيد است و آن بهترين طريقهاست ، مشركان به خداى واحد ايمان ندارند بلكه به خداى صاحب شريك عقيده دارند ، به معاد نيز منكر مىباشند .
مىدانيم كه يوسف عليه السّلام در هفت يا نه سالگى از خانهء پدرش خارج شد و در مصر نيز مكتبى براى علم و آموزش نديد پس همهء معلوماتش تفضلى و از جانب خدا بود .
38 -
وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائِي إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ ما كانَ لَنا أَنْ نُشْرِكَ بِاللَّهِ مِنْ شَيْءٍ ذلِكَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَيْنا وَ عَلَى النَّاسِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ
.
تتمهء كلام يوسف است كه از نسب خود در مصر نام مىبرد ، اينكه فرموده ما را نرسد و ما را نبوده كه به خدا مشرك باشيم آن در اثر تاييد خدا بوده ، « ذلك » به نظرم راجع به « ملة » است كه دين ابراهيم و نبوت فضلى بود براى آنها و براى مردم كه با آن هدايت شوند ليكن مردم به اين نعمت اعتنايى ندارند و شكرش را به جاى نمىآورند ، اينكه « ذلك » راجع باشد به « عدم شرك » چندان قوى نيست .
39 -
يا صاحِبَيِ السِّجْنِ أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ
.
يوسف عليه السّلام در تكميل كلام خود به آن دو غلام خطاب مىكند آيا خدايان پراكنده بهتر هستند يا خداى واحد و مسيطر بر جهان ؟ از لفظ
أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ
معلوم مىشود كه در مصر به خدايان گوناگون عقيده داشتند امثال بتها ، ملائكه جن ، گاو آپيس و امثال آن و هر يك در نظر معتقدان خود داراى افكار و عقائد گوناگون بودند ، در مقابل اينها اعتقاد به يك خدا آن هم خدايى كه بر همه چيز غلبه دارد و هيچ چيز بر او ناممكن نيست ، معلوم است اعتقاد به چنين خدا سبب