مسير آن دو شتر سوار را تعقيب كرد ، ضمن تعقيب چند دانه پشكل شتر ديد يك دانه از آنها را برداشت و شكافت ، همين كه هسته خرمايى در درون آن يافت با صداى بلند گفت : به خدا شتران محلّى هسته خرما نمىخورند قطعا اينها از مدينه آمده و اين شتر سواران جاسوسان محمّد هستند .
ابو سفيان با شتاب تمام به عقب برگشت و خود را به كاروان رساند و از عبور كردن از ميان بدر منصرف شد و كاروان را از كنار درياى احمر به جلو راند .
از اين گذشته ضمضم بن عمرو را به صورت قاصد به مكّه فرستاد و درخواست كمك كرد ، كفار مكه پس از اطلاع ، براى نجات كاروان و مقابله با سپاه اسلام از مكه حركت كردند .
رسول خدا پس از اطلاع از حركت قريش با ياران خود به مشورت نشست در آن شورى ابو بكر گفت : يا رسول اللَّه آنها جماعت قريش مىباشند ابدا ايمان نياوردهاند و از روزى كه عزت يافتهاند هرگز ذليل نشدهاند ، از طرف ديگر تو با تدارك جنگ از مدينه بيرون نشدهاى ( يعنى جنگيدن با آنها صلاح نيست ) حضرت فرمود : بنشين ، آن گاه عمر بن خطاب به پا خاست و مانند ابو بكر اظهار رأى كرد ، حضرت فرمود : بنشين ، سپس مقداد برخاست و در ضمن سخنان خويش چنين گفت :
يا رسول اللَّه ما بنى اسرائيل نيستيم كه به موسى گفتند : تو و خداى تو برويد و بجنگيد و ما اينجا نشستهايم
فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّكَ فَقاتِلا إِنَّا هاهُنا قاعِدُونَ
و ليكن مىگوئيم : به فرمان خدايت اطاعت كن ما در معيت تو خواهيم جنگيد . رسول خدا براى او دعاى خير كرد ، آن گاه رسول خدا از انصار ( اهل مدينه ) رأى خواهى كرد ، سعد بن معاذ گفت پدر و مادرم به فدايت اى رسول خدا آنچه مىخواهى فرمان بده و هر چه مىخواهى از اموال ما برگير به خدا اگر فرماندهى كه به اين دريا فرو رويم خواهيم رفت .
رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله از كلام او مسرور گرديد و فرمود : بر مباركى خدا