تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير احسن الحديث (فارسى) — صفحة 330

مساهمون:

ص٣٣٠
تا حضرت وارد مدينه شد ، عادتش آن بود كه وقت برگشتن از سفر وارد مسجد مىشد ، دو ركعت نماز مىخواند آن گاه براى پذيرايى مردم مىنشست ، چون چنين كرد تخلف كنندگان آمدند ، عذر مىآوردند كه نتوانستيم در جنگ شركت كنيم و قسم مىخوردند ، آنها حدود هشتاد هفت نفر بودند ، رسول خدا عذر ظاهرى را از آنها پذيرفت و گفت : خدا از باطنتان آگاه است و براى آنها مغفرت خواست . در اين هنگام من پيش رفتم و سلام كرد حضرت تبسمى توأم با غضب كرد فرمود : جلو بيا رفتم تا در نزد وى نشستم فرمود : چه چيز به تخلف وادارت كرد مگر مركبت را نخريده بودى ؟ گفتم : بلى به خدا قسم اگر پيش ديگرى از اهل دنيا مىنشستم خوش داشتم كه با عذر تراشى از غضب او رها شوم ، ليكن مىدانم اگر امروز دروغى بگويم كه از من راضى شوى احتمال هست فردا خدا تو را بر من خشمگين كند ولى اگر راست بگويم اميدوارم كه خدا از گناهم بگذرد ، به خدا قسم هيچ عذرى نداشتم و از هر وقت تواناتر بودم و شركت در جنگ بر من آسانتر بود . حضرت فرمود : اين كه گفتى راست است ولى پاشو برو تا به بينم خدا دربارهء تو چه حكمى خواهد كرد . از محضر آن حضرت بيرون آمدم مردانى از بنى سلمه در پى من آمدند و گفتند : به خدا نمىدانيم كه پيش از اين تقصيرى كرده باشى چه مانعى داشت مانند متخلفان ديگر عذر مىآوردى استغفار رسول خدا سبب آمرزش دروغت مىشد ؟ به قدرى ملامتم كردند كه خواستم پيش آن حضرت برگشته و گفته‌هايم را تكذيب كنم به آنها گفتم : آيا با كس ديگرى مانند من رفتار كرد ؟ گفتند : آرى . دو نفر نيز مانند تو اقرار كردند به آنها نيز مانند تو گفته شد .
تفسير احسن الحديث (فارسى) — صفحة 330 | على اكبر قرشى بنابى