تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير احسن الحديث (فارسى) — صفحة 331

مساهمون:

ص٣٣١
گفتم : آنها كيستند ؟ گفتند : مرارة بن ربيع و هلال بن اميه گفتم : عجبا دو مرد نيكوكار كه در جنگ بدر شركت كرده‌اند و مسلمان نمونه‌اند ؟ ! ! چون اين را شنيدم ديگر پيش آن حضرت برنگشتم ( معلوم شد كه پاكان حساب ديگرى خواهند داشت ) رسول خدا مسلمانان را از سخن گفتن با ما سه نفر نهى كرد ، مردم از ما اجتناب كردند و نسبت به ما عوض شدند ، زمين بر من تنگ گرديد ، فكر ميكردم مدينه همان مدينهء سابق نيست ، پنجاه شب كار چنين بود ، اما آن دو نفر در خانه خود نشسته و گريه و ناله مىكردند ، اما من از آنها جوانتر بودم ؛ از منزل خارج مىشدم ، به نماز جماعت مىآمدم و در بازار حركت مىكردم ولى كسى با من سخن نمىگفت ، من پيش رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله مىآمدم و سلام مىكردم ، به خودم مىگفتم : آيا زبانش را حركت داد و به سلامم جواب گفت يا نه ؟ نزديك رسول خدا مىنشستم و او را زير نظر مىگرفتم چون مىايستادم به من نگاه مىكرد و چون به او نگاه مىكردم از من روى برمىگردانيد ، طولانى بودن اين مدت مرا به تنگ آورد ، روزى به باغ عموزاده‌ام ابو قتاده رفتم او از همه پيش من محبوبتر بود ، از ديوار باغ بالا رفتم به او سلام كردم ، جواب نداد ، گفتم اى ابا قتاده تو را به خدا قسم مىدهم آيا ميدانى كه من خدا و رسولش را دوست دارم ؟ او جواب نگفت ، سه دفعه سؤال را تكرار كردم در سومى گفت خدا و رسولش بهتر مىدانند ، اشك در چشمانم حلقه زد برگشتم و از ديوار پايين آمدم روزى در بازار مدينه بودم مردى از اهل شام كه براى فروختن جنس به مدينه آمده بود ، مىگفت : كعب بن مالك را به من نشان دهيد ، اهل بازار به من اشاره كردند ، او پيش من آمد و نامه‌اى به من داد ، نامه از پادشاه غسان بود در
تفسير احسن الحديث (فارسى) — صفحة 331 | على اكبر قرشى بنابى