آمدم ، مردم فوج فوج پيش من آمده قبول شدن توبهام را تبريك مىگفتند ، داخل مسجد شدم حضرت در آنجا بود مردم اطرافش را گرفته بودند ، طلحة بن عبيد اللَّه برخاست و با من دست داد و تبريكم گفت .
من به رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله سلام كردم ، آن حضرت كه شادى در قيافهاش آشكار بود فرمود : بشارت باد تو را به روزى كه از وقت زائيدن مادرت بهتر از آن را نديدهاى . « ابشر بخير يوم مر عليك منذ ولدتك امك » گفتم آيا اين بشارت از جانب تو است يا رسول اللَّه يا از جانب خدا ؟ فرمود : نه بلكه از جانب خدا است ، رسول خدا چون شاد مىشد صورتش مانند قرص قمر درخشان مىشد و ما اين حال را از او مىدانستيم .
چون نزد آن حضرت نشستم گفتم يا رسول اللَّه از جمله توبهام آنكه همهء ثروتم را در راه خدا و رسول مىدهم . فرمود : قسمتى را براى خودت نگه دار كه بهتر است . گفتم : فقط سهمى كه در خيبر دارم براى خود نگاه مىدارم آن گاه گفتم : يا رسول اللَّه : خدا به وسيلهء راستگوييم مرا نجات داد از جملهء توبهام اينكه تا هستم فقط راست خواهم گفت . . . خدا به رسولش نازل فرمود :
لَقَدْ تابَ اللَّهُ عَلَى النَّبِيِّ . . .
تا :
وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ
. . .
اين قضيه در كتابهاى ديگر از جمله در تفسير صافى از تفسير قمى نقل شده است ، ولى اين تفصيل با شكوه و مؤثّر را فقط در صحيح بخارى ديدهام .
و الحمد للَّه و هو خير ختام .