مختال به معنى متكبر از همين ماده است .
فخور : فخر فروش . كسى كه از روى تكبر مفاخر خود را مىشمارد و به رخ مردم مىكشد .
يبخلون : بخل : ضد سخاوت . يعنى امساك و خرج نكردن در محلى كه بايد خرج شود .
اعتدنا : آماده كردهايم . عتاد : آماده شدن . اعتاد : آماده كردن .
مهين : خوار كننده . هون و هوان به معنى ذلت و خوارى است . اهانت :
خوار كردن .
رئاء : تظاهر و نشان دادن . آن اين است كه كار خوبى انجام دهد و قصدش تظاهر باشد نه براى خدا .
قرين : رفيق . قرن : جمع شدن . رفيق را از آن قرين گويند كه با انسان جمع است .
مثقال : وزن ( مثقال الشيء : وزنه ) چيزى كه با آن وزن مىكنند ( سنگ ) .
ذره : ذر : مورچههاى ريز . اجزاء غبار كه در شعاع خورشيد از روزنه در جاى تاريك ديده مىشوند مفرد آن ذره است رجوع شود به قاموس قرآن . در نهج البلاغه خطبه 163 آمده « سبحان من ادمج قوائم الذرة و الهمجه » منزه است كسى كه دست و پاى مورچهء ريز و مگس ريز را در جاى خود قرار داده است .
عصوا : عصيان و نافرمانى كردند .
تسوى : سوى : مساوات و برابرى . تسويه : برابر كردن . مراد از آن در اينجا زنده نشدن است .
حديث : تازه . گفتار باشد يا چيزى ديگر .
تفسير احسن الحديث (فارسى) — صفحة 361
مساهمون: على اكبر قرشى بنابى
ص٣٦١