وجود است چون ذات حضرت حق صرف الوجود است نه ذات ثبت له الوجود و غير متناهيست شدّة و مدّة و عدّة و بوحدته داراى جميع مراتب وجود است كه اگر فاقد مرتبه باشد محدود مىشود و از وجوب وجود منقلب بممكن الوجود مىشود ، و اين صفات كماليه مراتب وجود است و اينها هم دو قسم است صفات صرفه كه ظرف نميخواهد مثل حيات ، قدم ، ازليت ، ابديت ، كبريائيت ، عظمت ، علوّ ، سرمديت و امثال اينها ، و صفات ذات اضافه است كه متعلق ميخواهد مثل عالم بكل معلوم ، قادر بكل مقدور ، بصير بكل مبصر ، سميع بكل مسموع ، خبير بكل خبر ، مدرك بكل مدرك ، حكيم بكل مصالح ، مريد بكل صلاح و امثال اينها و اما جماليه كه تعبير بصفات فعليه ميكنند كه افعال الهيه كلّا حسن است خالقية ، رازقيت ، احياء ، اماته ، افاضه عزت و ذلت ، غناء و فقر ، صحت و مرض و امثال اينها تماما بجا و بموقع است موافق حكمت و مصلحت كه جامع آنها عدل است و اما صفات جلاليه كه تعبير بصفات سلبيه ميكنند ، و جلاليه گفتند براى اينست كه خداوند اجلّ از اينست كه متّصف به اين صفات باشد خداوند منزه است از آنها كه معناى سبّوح قدّوس است مثل تركيب كه داراى اجزاء باشد نه اجزاء خارجيه مثل اجسام و عوارض اجسام و نه اجزاء عقليه مثل انواع و اجناس كه مركب از جنس و فصل است و نه اجزاء وهميه مثل جواهر فرده عقل و نفس كه مركب از وجود و ماهيت است و خداوند صرف الوجود است .
( الحق ماهيّته انيّته * اذ مقتضى العروض معلوليته )
كه گفتند
نه مركب بود و جسم نه جوهر نه عرض * بىشريك است و معانى تو غنى دان خالق
بنا بر اينكه غنى بمعنى سلب احتياج باشد كه در نصاب ميگويد :
( چون غنى دان بىنيازى * ور بمدّ خوانى سرود )
لكن در مقام خود گفتهايم كه غنى اعظم صفات ثبوتيه است بمعنى دارايى كه اعلا مراتب وجود است حاوى