بلكه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله با امثال ابى سفيان هم ، كه جنگها به تحريك او بود ، انتقام نجست .
چنانكه خود او هم باور نمىكرد پيغمبر پس از پيروزى او را رها كند . امّا چون آن حضرت دانست ديگر از او كارى ساخته نيست ، او را به خود گذاشت و ملوك دنيا امثال اين دشمنان را پس از غلبه ريزريز مىكنند . « 1 »
مؤلف : عمر خطّاب گفت : مرا هرگز در اسلام شكّ نيامد الّا آن سال .
علّامه شعرانى : سهيلى در روض الانف « 2 » شرح سيرهء ابن هشام اين روايت را از عمر آورده و از آن عذر خواسته است كه گاهى مؤمن شكّ مىكند . آنگاه در دلائل حق نظر كرده ، شكّش زائل مىشود . و از ابن عبّاس روايت كرده كه هيچكس از آن خالى نيست و قول حضرت ابراهيم عليه السّلام را كه گفت :
لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي
« 3 » شاهد آورده است . و حقّ آن است كه تنظير درست نيست كه حضرت ابراهيم صريحا گفت :
بَلى
« 4 » ، يعنى ايمان آوردهام در جواب سؤال پروردگار :
أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ
. « 5 » امّا عمر گفت : در نبوّت رسول صلّى اللّه عليه و آله شكّ كردم . و بهتر آن بود كه سهيلى مىگفت : عمر مرتدّ فطرى نبود تا توبهاش پذيرفته نشود ، بلكه مرتّد ملّى بود ، چون اصل كافر بوده . و مرتدّ فطرى آن است كه ولادت او بر اسلام باشد . « 6 »
فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذلِكَ فَتْحاً قَرِيباً
. « 7 »
مؤلف : راويان اخبار روايت كردند كه در صلح حديبيّه چندانى مصلحت بود كه جز خداى نداند ؛ براى آنكه چون صلح پديد آمد ، مسلمانان و مشركان همسخن شدند و در مناظره آمدند ، با هيچ عاقل متميّز سخن نگفتند و الّا در اسلام آمد . تا به آن
هامش
( 1 ) . روح الجنان ، ج 10 ، ص 227 .
( 2 ) . سهيلى ، روض الأنف ، ج 6 ، ص 490 .
( 3 ) . بقره ( 2 ) آيهء 260 .
( 4 و 5 ) . همان .
( 6 ) . روح الجنان ، ج 10 ، ص 229 .
( 7 ) . فتح ( 48 ) آيهء 27 .