بوذ ، بدستار آن را بپوشانيذه بود .
و گفتهاند : بر سر او دو سرو بوذ ، يعنى دو گيسو . « 1 »
وهب گويذ : دو صفحهء سر او از مس بود .
و اين دو سه قول ، ناپسنديذه است . شرمشان باذ ازين گفتار ، كه از عقل بغايت دور است .
سدى گويذ : او را دو قرن بوذ از زر . اين از آن شيوه است .
امير المؤمنين گويذ : [ 105 - ر ] خذاى - تعالى - چون او را بقوم فرستاذ ؛ يعنى : برسالت ، بر قرنش زذند ؛ يعنى : بر سر ، بمرد . خذاي - تعالى - او را زنده گردانيذ . باز ايشانرا بخذا دعوت كرد . ديگر بار بر قرنش زذند ؛ يعنى : بر سر ، و بمرد . ذو القرنين او را نام كردند . « 2 »
و گفتهاند : وقتى بخواب ديذ كه قرنهاى آفتاب بگرفت ، از خواب خوذ خبر داذ ، او را ذو القرنين نام كردند . « 3 »
و گفتهاند : كريم الطرفين بوذ ؛ يعنى : از ماذر و پذر بزرگ زاذه بوذ . « 4 »
و گفتهاند : چنذان زندگانى يافت كه در مدت حيوتش ، دو قرن از مردم بگذشتند ، و او زنذه بوذ « 5 » .
و گفتهاند : از آن او را ذو القرنين خواندندي ، كه علم ظاهر و باطن ، او را معلوم بوذ . « 6 »
نقاش گويذ در تفسير خوذ : سر او چون سر گاو بوذ ، و باقى اعضاء او چون اسب . و اين معنى در حق او تقرير كردن از خزيست .
هامش
( 1 ) - كشاف 2 / 734 ، مجمع 6 / 490 .
( 2 و 3 ) - كشف 5 / 736 .
( 4 ) - كشف 5 / 736 ، منهج 5 / 376 ، مجمع 6 / 490 ، ابو الفتوح 3 / 445 .
( 5 ) - كشاف 2 / 734 و منهج الصادقين 5 / 376 .
( 6 ) - كشف الاسرار و ابو الفتوح - همان صفحات .