هامش
- و از ايشان بريده ، به ديگران پرداختند ، و امر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را به بازى گرفتند و سخنش را بىمقدار و بيهوده انگاشتند و كسى را ترك گفتند كه خدا با زبان پيامبر خود صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمانبردارى و پرسش و فراگيرى و بهرهمندى از او را واجب ساخته ، بنا به فرمودهء حق تعالى كه :
« اگر نمىدانيد از آنان كه ياد دارند بپرسيد »
و فرمايش ديگرش :
« از خدا و پيامبر اولى الامر خود فرمانبردارى كنيد »
و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله راهنمائى فرموده بود كه رستگارى در آويختن به دامان او و عمل به گفتهء او و تسليم در برابر دستور او است و نيز فراگرفتن از او و رشنائى خواستن از نور اوست .
ولى مردم ، مدعى اين حقيقت براى غير آنان شدند و از ايشان به سوى ديگران برگشتند و به جاى آنان به ديگران راضى شدند . و بدين سبب خداوند نيز آنان را از دست يافتن به دانش دور گردانيد . و هركس خواهش نفس خود را ( برابر سليقهاش ) براى خويش تأويلى كرد . و پنداشتند كه با عقلهاى خود و قياسات و نظرات شخصى خودشان ، از امامان ( عليهم السلام ) كه خداوند براى هدايت و راهنمائى مردم منصوبشان فرموده بىنياز هستند . پس به جهت سرپيچى آنان از دستور خداى عزّ و جلّ و روى گردانيدن آنان از آنچه اختياركردهء خداوند بود و اعراض از فرمانبردارى از او و نيز از كسى كه او را براى خود برگزيده بود ، خداوند آن مردم را به خودشان واگذاشت و به اختيار خودشان به نظرات و انديشههاى خودشان رها نمود . و در نتيجه آنان به سرگردانى و گمراهى عميقى دچار شدند و خود و ديگران را نابود و تباه ساختند و پيش خويشتن نيز چناناند كه خداى عزّ و جلّ فرمود :
« اى پيغمبر بگو آيا ( مىخواهيد ) شما را از زيانكارترين افراد آگاه كنم ؟ آنان -