ابنسعد در طبقات آوردهاست :
روزى شخصى كه خود از قبيله بنىمراد بود ، به حضور حضرت امير عليه السلام كه در مسجد مشغول نماز بود رسيد و عرض كرد : از جان خود محافظت كن كه عدهاى از افراد قبيله بنىمراد قصد قتل تو كردهاند . « 1 »
حضرت در پاسخ او فرمودند :
« انَّ مَعَ كُلِّ انْسانٍ مَلَكَيْنِ يَحْفَظانَهُ ، فَاذا جاءَ الْقَدَرُ خَلَّيا بَيْنَهُ وَبَيْنَهُ وَانَّ الْاجَلَ جُنَّةٌ حَصينَةٌ » . « 2 »
همراه هرانسانى دوفرشتهاست كه وى را محافظت مىكنند و اين حفاظت تا زمان تقدير شده ادامه دارد ، وقتى قدَر الهى فرارسيد و اجل حتمى محقق شود ، او را رها ساخته و به دست اجل مىسپارند ، پس اجل آدمى خود سپرى است حافظ و نگهبان انسان .
مرحوم صدوق در كتاب توحيد آوردهاست :
در يكى از روزهاى جنگ صفين معاويه روبروى حضرت ايستاده بود ، امام برمركب پيامبر سوار بودند و شمشير او را به گردن آويخته و رجز مىخواندند . يكى از سپاهيانش به حضور رسيد و عرض كرد ، يا اميرالمؤمنين خود را حفظ كن كه اين ملعون ( معاويه ) شما را غافلگير نكند ، حضرت فرمودند :
« كَفى بِالاجَلِ حارِساً » . « 3 »
اجل براى نگهبانى كافى است .
نيز فرمودند :
هيچكس نيست مگر اينكه حافظانى و نگهبانانى از فرشتگان دارد ، آنها با وى
هامش
( 1 ) - طبقات ابنسعد ، ج 3 ، ص 43 .
( 2 ) - نهجالبلاغه ، حكمت 201 .
( 3 ) - التوحيد ، ص 264 .