الْمُلْكِ » ، خدايا مرا از دنيا ببر : « تَوَفَّنِى مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِى بِالصَّالِحِينَ » . دنبال اين روايت اين را امام صادق عليه السلام نقل مىكند . بعد يك جمله مىگويد ، مىفرمايد : « خشى الفتن » .
يوسف مىدانيد از چه ترسيد ؟ خدا حالا من در رأس يك ملتى قرار گرفتهام ، من رياستى پيدا كردهام ، مىترسم در اين مقام بلغزم و حقوق ملت را ضايع كنم . من از رياست مىترسم . در مقابل آن قيافهها در آن بحران جوانى نترسيدم ، مالك نفس بودم ، اما اين مقام غير از آن مقام است . اين مقام خطرناك است ، خطرناكتر از آن مقام است . « 1 » دوستان ، اين نفس اماره به سامان شدنى نيست .
اين نفس بد انديش به سامان شدنى نيست * اين كافر بدكيش مسلمان شدنى نيست
اين نفس است كه وقتى مىبيند ، آرام است ، وسايل ندارد ، مىبيند ، كسى را اذيت نمىكند ، نمىتواند . و اين امتحان شده است . يكى از مهمترين خطرات براى انسان خطر روح انسان و نفس انسان و مغز انسان است . و اگر حب رياست درش پيدا شود ، اين خطر ، خطر است و انسان از اين راه به گناه مىافتد . و ما چه قدر در اين باره تجربه داريم . دوستان ، اگر مانعى نبود ، اگر مقتضى بود آن چه كه من در اين ايامى كه در قم بودم و تا حال ، تجربههايى كه در بارهء رفقايم ، طلاب و غير طلاب و امثال اينها ، از خطرهاى اين حب الرياست ديدهاند داشتهام ، براى شما بشمارم ، تعجب خواهيد كرد .
به خدا پناه ببريد از نفس خودتان و برگرديد و خودتان را ملامت كنيد و به صفحه دلتان رجوع كنيد . اگر چنان چه ببينيد در اين صفحه خطوط باطل است ، پاك كنيد تا منزه شويد . اى دوستان ، وقتى كه به سجده مىرويد و سبحان اللَّه مىگوييد ، هر سبحان
هامش
( 1 ) بينا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله جالس فى أهل بيته ، إذ قال : أحب يوسف أن يستوثق لنفسه ، قال : فقيل : بماذا ، يا رسول اللَّه ؟ قال : لما عزل له عزيز مصر عن مصر ، لبس ثوبين جديدين ، أو قال : لطيفين و خرج إلى فلاة من الأرض ، فصلى ركعات ، فلما فرغ رفع يده إلى السماء ، فقال : رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِى مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنِى مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّى فِى الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ . قال : فهبط إليه جبرئيل ، فقال له : يا يوسف ، ما حاجتك ؟ قال : رب تَوَفَّنِى مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِى بِالصَّالِحِينَ » ، فقال أبو عبد اللَّه عليه السلام : « خشى الفتن » ( البرهان فى تفسير القرآن ، ج 3 ، ص 209 )