به مقام ولايت و امامتش رسيد ، يعنى كشور مصر در اختيار يوسف قرار گرفت و رئيس مطلق الهى و ملى شد و همه اختيارات به دست اين مرد افتاد و اوضاع كشور در تحت سلطنت و سيطرهاش قرار گرفت ( در يك تفسير ديدم كه شايد در منهج الصادقين اين جمله باشد ) ، روزى يوسف بزرگ آمد ، لباسها را كند ، دو تا لباس نو و پاكيزه پوشيد و وضو گرفت و در خلوت ، بدون اطلاع كسى از شهر بيرون رفت ، لب آبى ايستاد و قدم صاف كرد و به طرف اللَّه تكبير گفت و نماز خواند . نمازش تمام شد ، سجدهاى كرد و عبادتى . و سپس دست به دعا بلند كرد و آيهاى كه در آخر سورهء يوسف است ، خواند :
« رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِى مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنِى مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحَادِيثِ فَاطِرَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّى فِى الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّنِى مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِى بِالصَّالِحِينَ » ؛ « 1 »
پروردگارا ، تو به من دولت دادى و از تعبير خوابها به من آموختى . اى پديدآورنده آسمانها و زمين ، تنها تو در دنيا و آخرت مولاى منى ؛ مرا مسلمان بميران و مرا به شايستگان ملحق فرما .
به مفهوم آيه توجه كنيد . پروردگارا ، از ميان چاهم درآوردى ، از ميان زندانم نجات دادى و به مقام سلطنت الهى رساندى ، پيامبرى به من دادى . پروردگارا ، « تَوَفَّنِى مُسْلِماً » ، مرا از اين قفس بگير و اين قفس را بشكن تا اين روح به جاى ديگر پرواز كند ؛ يعنى درخواست مرگ كرد . همان حال جبرئيل امين به حضور يوسف وارد شد ، گفت : يوسف ، « ان ربك يبلغك السلام » ؛ خدايت سلام مىگويد . چه مىخواهى ؟
يعنى يوسف دارى براى خودت مرگ مىطلبى ، مگر چه شده ؟ يوسف تو آنى كه در بحران جوانى با قيافههاى جذاب روبه رو شدى ، محكوم نفس نشدى ، مغلوب نفس نشدى ، تو در زندانها به سر بردى ، شهامت از دست ندادى و عظمت روحت بر آنها پيروز شد ، تو مدتها در چاه بودى و چنين شكوهاى نكردى . حال كه تمام امور در زير نظر تو افتاده ، چه مىخواهى ؟ براى چه از خدا طلب مرگ مىكنى ؟ « رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِى مِنَ
هامش
( 1 ) سورهء يوسف ، آيهء 101 .