وزراى درجه يك كشورند مشغول عيش و نوشند . جام شرابها غذاها و ميوهها و رقاصها و نوازندهها و رامشگران مشغول عيش و نوشند . ناگهان بطريقى بيخ گوش دقيانوس سخنى گفت ، رنگش پريد ، جام شراب از دستش افتاد ، تاج از سرش افتاد .
ناگهان رنگش تغيير كرد . چه گفت ؟ گفت : اى سلطان چه نشستهاى كه كشور فارس حمله كرده و اينك ما در محاصرهايم . اگر حركت كردى ، جنبيدى و الا نابوديم . ناگهان او آن چنان از شنيدن اين خبر ناراحت شد كه بر خود لرزيد ، و تاج از سرش فرو افتاد .
چنين تغيير وضع داد . اين شش نفر از جا برخاستند و در مجلسى نشستند . يكى از آنان به نام تمليخا گفت : دوستان اجازه مىدهيد مطلبى را مطرح كنم به شرط اين كه به كسى نگوييد . اين مرد گمان مىكند خدا است ، اگر چنين است ، پس چرا اين چنين غم زده شد . به علاوه او تمام صفات بشرى را دارد ؟ ! آنها از آن حال نشسته به حال دگرگونى افتادند و گفتند : آيا دقيانوس مىتواند خدا باشد ؟ تمليخا مىگويد : دوستان من به شما مطلبى را مىگويم . من برگشتم ، من معتقد به اللَّه شدم . آيا آسمانها و اين زمين و اين جهان شناور و اين ثوابت و سيارات موجودى را هست كه خالق اينهاست ؟ آرى ! قربان آن پيرزنى كه پيامبر مىفرمايد : عليكم بدين العجائز . تمليخا به دين اين عجوزه برگشت ، گفت : اى پيغمبر گرامى ، الْبَعْرَةُ تَدُلُّ عَلَى الْبَعِيرِ .
- پيرزن ، مدرك تو براى اثبات اين كه اين جهان پهناور خدايى دارد چيست ؟
سُئِلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام عَنْ إِثْبَاتِ الصَّانِعِ ، فَقَالَ : الْبَعْرَةُ تَدُلُّ عَلَى الْبَعِيرِ ، وَ الرَّوْثَةُ تَدُلُّ عَلَى الْحَمِيرِ ، وَ آثَارُ الْقَدَمِ تَدُلُّ عَلَى الْمَسِيرِ ، فَهَيْكَلٌ عُلْوِيٌّ بِهَذِهِ اللَّطَافَةِ ، وَ مَرْكَزٌ سُفْلِيٌّ بِهَذِهِ الْكَثَافَةِ كَيْفَ لَايَدُلَّانِ عَلَى اللَّطِيفِ الْخَبِيرِ ؟ « 1 »
از امير المؤمنين عليه السلام در بارهء اثبات وجود خدا پرسيدند ، گفت : شتر دلالت بر شتران مىكند . سرگين خر بر خران دلالت مىكند و نشان قدم بر راه روان دلالت مىكند . پس آسمان بلند با اين لطافت و نازكى و زمين پست با اين پرى چگونه بر خداوند لطيف خبير دلالت نمىكند .
هامش
( 1 ) جامع الأخبار ، ص 4 .