من و او در اوان كودكى بزها و برّهها را در چراگاه مىچرانديم و به همراه يكديگر بيابانگردى مىكرديم . اما اى كاش نه من ، نه او و نه برهها هيچيك بزرگ نمىشديم كه تا هنگام نفخ صور در كنار يكديگر باشيم .
مىگويند مجنون بيچاره را كتك زدند و كشان كشان به سوى كعبه بردند تا از عشق دنيوى خويش توبه كند . به او گفتند دامان كعبه را بگير كه :
استار الكعبة ظل اللَّه ؛
استار كعبه دامان حق است .
اين پرده را بگير و بگوى :
البيت بيتك و الضيف ضيفك ؛
خدايا خانه ، خانهء تو و ميهمان ، ميهمان توست .
آن گاه با خضوع عرضه بدار :
اللهم ! اخرج حب ليلى من قلبى ؛
خداوندا ، حب و دوستى ليلى را از قلب و جان من بيرون بياور .
او نگاهى كرد ، آهى كشيد و گفت :
اللهم زد فى قلبى حب ليلى ؛
خداوند محبت ليلى را در قلب من افزون فرما .
چرا ما به محبتهاى خود جهت نمىدهيم و آن را مختص خدا و اولياى او نمىنماييم ؟
نزد مرحوم شيخ ابو القاسم قمى ، صاحب كتاب قوانين - اين مرد جليل القدر كه داراى مقام كشف و كرامت بود - شعرى از شيخ بهايى - رحمه اللَّه - خواندند . ايشان غش كرد و بيهوش شد . شعر خطاب به حضرت حجت - صلوات اللَّه و سلامه عليه - است :
عشاق جمالك احترقوا * فى بحر صفاتك قد غرقوا
عشّاق جمال تو مىسوزند و در درياى لا يتناهى صفات تو غرق مىشوند .
« وَ لكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمَانَ وَ زَيَّنَهُ فِى قُلُوبِكُمْ » ؛
خداوند ايمان را محبوب شما و زينت قلوبتان قرار داد .