علّقه عليه ، فكان في عضده حتّى كان من أمره ما كان ، فلمّا أخرج يوسف عليه السلام القميص من التميمة وجد يعقوب عليه السلام ريحه و هو قوله تعالى :
« إِنّى لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْلَآ أَن تُفَنّدُونِ » « 1 »
فهو ذلك القميص الّذي أنزل به من الجنّة ، قلت : جعلت فداك فإلى من صار هذا القميص ؟
قال : إلى أهله ، و كلّ نبيّ ورث علما أو غيره فقد انتهى إلى محمّد و آله .
« 2 »
أقول : التميمه : ما يجعل فيه العوذات و في بعض الروايات أنّ يوسف قد لبسه حين ما كان في الجبّ فلعلّه أخرجه من التميمة الّتي في عضده و لبسه ثمّ جعله فيها و عدم وجدان يعقوب ريحه في ذلك الوقت لمصلحة خاصّة .
« 3 »
شعر اشرفى
هست يادت به من آن روز ، چهها مىگفتى ؟ * سخن از عاطفه و مهر و وفا مىگفتى
نشوم من به خدا از تو جدا مىگفتى * آنچه مىخواست دل من ، ز خدا مىگفتى
هامش
( 1 ) . سورهء يوسف ، آيهء 94 .
( 2 ) . مفضل جعفى از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه فرمود : مىدانى داستان پيراهن يوسف چيست ؟ عرض كردم : نه . فرمود : وقتى براى ابراهيم آتش برافروختند ، جبرئيل لباسى از لباسهاى بهشت را برايش آورد و بر تنش پوشاند . با آن ديگر ، باد و سرما و گرما نتوانست به دو زيانى برساند .
وقتى مرگ ابراهيم فرا رسيد ، آن را در جلد دعايى گذاشت و بر گردن اسحاق آويخت . اسحاق بر گردن يعقوب آويخت . وقتى يوسف زاييده شد ، يعقوب آن را بر گردن وى آويخت . جلد دعا بر بازويش بسته بود تا آن رخدادها پيش آمد .
وقتى يوسف پيراهن را از جلد دعا در آورد ، يعقوب بوى آن را فهميد ، و همين معناى آيه است : « اگر مرا به كم خردىنسبت ندهيد ، بوى يوسف را مىشنوم » . اين همان پيراهنى بود كه جبرئيل از بهشت آورد .
عرض كردم : فدايت شوم ! اين پيراهن به دست چه كسى رسيد ؟ فرمود : به اهلش . هر پيامبرى دانش يا هر دارايى داشت ، به محمّد و آلش رسيد ( الكافي ، ج 1 ، ص 232 ؛ بحار الأنوار ، ج 17 ، ص 143 ) .
( 3 ) . در حديث واژه « تميمه » آمده ، جلدى است كه حِرْز و دعانوشت را در آن مىگذارند . در برخى روايات آمده وقتى يوسف در چاه بود ، آن را به خود بست . شايد از جلدى كه بر بازويش بسته بود ، دعا را در آورده ، دوباره آن را در جلد گذاشت و بر خود بست . اگر در آن هنگام يعقوب بوى پيراهن را نشنيد ، به سبب مصلحتى خاص بود .