القداح ، فإن خرجت على صاحبكم فزيدوا من الإبل حتّى يرضى ربّكم ، فقربوا عشرة فخرجت على عبداللَّه ، ثمّ زادوا عشرة فخرجت على عبداللَّه ، فلم يزالوا حتّى صارت مأة فخرجت القدح على الإبل فنحرت .
« 1 »
بيان :
المراد بالذبيحين : المحكومان بالذبح لا المذبوحان حقيقتاً ، فإنّه كان أمر الأوّل امتحانياً وتحقّق الفرض و الامتثال بأحسن وجه ، و الثاني حقيقيّاً إلّاأنّه تحقّق المانع من فعليّته و ذلك لحمل فعل عبد المطّلب في نذره الأوّل وتقريعاته الثانية على الصحّة و وقوعه وفق شرعه . و الشفرة : السكّين العظيمة العريضة .
الكبش الأملح : ما اختلط شعره من سواد و بياض . و القداح ( جمع القِدح ) : السهم .
« 2 »
شعر
قال أبو العلاء في توصيف السيد المرتضى قدس سره :
يا سائلي عنه لمّا جئت تسأله * ألا هو الرجل العاري عن العار
هامش
( 1 ) . نقل است كه پيامبر فرمود : من فرزند دو قربانىام . محقق نراقى در مشكلات العلوم مىنويسد : دليلش آن است كه پيغمبر از فرزندان اسماعيل است كه يكى از دو قربانى است . ديگرى عبداللَّه ( پدر رسول خدا ) است . عبدالمطّلب پسرى جز « حرب » نداشت . نذر كرد اگر ده پسر از وى زاده شود و بالغ گردند ، يكى را كنار كعبه سر ببُرد .
وقتى از وى ده پسر به دنيا آمد ، آنان را از نذرش آگاه كرد . پذيرفتند . نام هر يك را بر تيرى نوشت [ و قرعهكشى كرد ] نام عبداللَّه بيرون آمد . عبدالمطّلب كارد بزرگ و پهنى گرفت تا وى را سر ببُرد . قريشيان كه انجمن كرده بودند ، گفتند : اين كار را نكن تا چارهاى بينديشى .
همراه عبداللَّه ميان قومش رفته و گفت : ده شتر بياوريد و بين ذبح عبداللَّه و شتران قرعه بيندازيد . اگر قرعه باز به نام عبداللَّه در آمد ، تعداد شتران را بيافزاييد تا خدا به ذبح شتران رضايت بدهد . ده شتر آوردند ؛ امّا قرعه به نام عبداللَّه در آمد . ده شتر ديگر افزودند ، امّا باز نام عبداللَّه در آمد . شتران را مىافزودند تا به صد نفر رسيد كه تير به نام شتران در آمد ( مشكلات العلوم ، ص 324 ) .
( 2 ) . توضيح : مقصود از « ذبيحين ؛ دو قربانى » محكوم به ذبح است ، نه اين كه حقيقتاً ذبح شدند . قربانى نخست امتحان الهى بود كه حكم و امتثال آن به بهترين صورت انجام شد .
قربانى دوم نيز حقيقى بود ؛ امّا از انجام آن جلوگيرى شد ، بنابر آن كه كار عبدالمطّلب و نذرش در مرحلهء نخست و قرعه كشى در مرحلهء دوم را صحيح بدانيم و موافق با شرع انجام شده باشد .
كبش املح ، يعنى قوچى كه پشمش سياه و سفيد باشد . قداح جمع قدح يعنى تير است .