بيان : غيّرتها السنون ، يعنى : گذشتِ سالها او را تغيير داده بود ؛ ينتصب ، يعنى :
قيام مىكرد براى رسيدگى امور عينى ؛ حقو ( به كسر حاء ) جاى بند كمر از بدن .
شعر
درويش و غنى ، بندهء اين خاك درند * آنان كه غنىترند ، محتاجترند
( سعدى )
شعر
خرج كه از كيسهء مهمان بُوَد * حاتم طايى شدنْ آسان بُوَد
( سعدى )
شعر
شنيدهاى كه كلامى چو بر هوا فكنى * هزار جزح زند تا رسد دوباره به سر
( قاآنى )
هامش
- وقتى يوسف برگشت ، زليخا را فراخواند و پرسيد : پيرزن ! كيستى ؟ گفت : همان كه تو را وسوسه مىكرد و مىفريفت ، سپس خوارت كرد [ و در زندان انداخت ] من زليخايم .
يوسف گريست و پرسيد : زيبايى و جمالت چه شد ؟ زليخا گفت : همان خدايى كه ذلت تو را بر طرف كرد و به تو اين مُلك و حكومت را بخشيد ، زيباييم را گرفت .
يوسف گفت : زليخا ! خواستهات را از من بخواه . به موى سفيد ابراهيم سوگند ! خواستهات را برمىآورم .
گفت : سه خواسته دارم . خواستهء اوّل : از خدا بخواهى بينايىام را به من برگرداند . خواستهء دوم : از خدا بخواهىجوانى و زيبايىام را چنان كه بود ، به من دوباره عطا كند .
يوسف دعا كرد و خدا زيبايى و جوانى زليخا را به دو بازگرداند حتّى به خاطر يوسف بخشش بيشتر داد ، آن قدر كه دختر هجده ساله گشت و آن روز 120 سال عمر داشت !
يوسف پرسيد : خواستهء سومت چيست ؟ گفت : از تو خواستهاى ندارم ، بلكه از خدا مىخواهم . خدا وحى فرستاد : اىيوسف ! با وى ازدواج كن .
يوسف به تمامى زيورها وى را آراست و ديد باكره است . صاحب دوازده فرزند از وى شد ، از جمله : افراهيم ، نيز نون پدر يوشع جوان همراه موسى ، ميشا پدر موسى كه پيش از موسى بن عمران پيامبر بود ( صدف كتاب كشكول ، ج 2 ، ص 66 ) .