يعقوب : آيا از شما بر وى مطمئن باشم ، همانند آنكه بر برادرش درگذشته مطمئن شدم ؟ ! « 1 » ابداً أو را همراهتان روانه ندارم ، جز اينكه پيمان وعهد خدايى به من دهيد كه أو را سالم برگردانيد ، وچون پيمان بستند ، گفت : خداوند بر گفتار همه ما متكفل وگواه است . « 2 » يعقوب : اينك فرزندانم از يك در وارد مصر يا كاخ عزيز نشويد ؛ بلكه از درهاى جداگانه داخل شويد . البتة چيزى شما را از خدا بىنياز نمىكند . اين مطلب غرضى بود در دل يعقوب ( كه از چشم بد گزندى نبينند ) با اين توصيه انجام يافت . « 3 » آنها در اين سفر طعام وگندم دريافتند لكن برادر ديگرى از دست داده ، برگشتند وچنين گفتند :
پدرجان ، اين دفعه هم فرزندت بنيامين سرقت كرد وبازداشت شد . از أهل آن شهر واز قافلهاى كه ما با آنها بوديم تحقيق فرما . « 4 » يعقوب : باز هم نفستان شما را گول زده وبهتر است كه من صبر پيشه گيرم . باشد خداوند هر دو را به من باز دهد . « 5 » شما برويد واز يوسف وبرادرش تجسس كنيد واز رحمت خداوند مأيوس نگرديد . « 6 » ( آنها دوباره به مصر برگشتند ويوسف را شناختند ومأموريت يافتند كه پدر ومادر وأقوام را از كنعان به سوى مصر حركت دهند ) .
چون كاروان فرزندان يعقوب از مصر حركت كردند ، يعقوب در كنعان چنين گفت : اگر نگوييد در فكر من نقصانى پيدا شده ، بويى از يوسف را در مشامم درمىيابم . « 7 » شنوندگان : به خدا سوگند كه تو از ديرگاهى حواست مشوّش ومنحرف است .
هامش
( 1 ) . همان ، آيهء 64 .
( 2 ) . سورهء يوسف ، آيهء 66 .
( 3 ) . همان ، آيهء 68 .
( 4 ) . همان ، آيات 82 .
( 5 ) . همان ، آيهء 83 .
( 6 ) . همان ، آيهء 87 .
( 7 ) . همان ، آيهء 94 .