شدم . در همان ايام بود كه با ياران قصد حج كرديم ، چون به قادسيه رسيديم ، راه گم كرديم و چند شبانه روز هيچ نيافتيم تا آن كه بيم هلاكت در ما رفت . سگى را قربان كرديم ، خواستم تا لقمهاى از آن بخورم ناگهان جريان مهمانى و خجل شدن به يادم آمد بلافاصله توبه و استغفار نمودم ، در اين هنگام كسى پيدا شد و راه را به ما نشان داد . به حج مشرف شديم و چون به وطن خود بازگشتيم آن شخص را طلب كرده و عذر خواستم .
- مرا خبر دادند كه در مصر پيرى و جوانى به مراقبت نشستهاند . آن جا رفتم ، دو نفر ديدم رو به قبله نشستهاند سه بار سلام كردم ، متوجه نشدند به ايشان قسم دادم كه جواب سلام من گوييد ، جوان سر برآورد و گفت : يابن خفيف ! دنيا اندك است و از اين اندك ، اندكى بيش نمانده ، نصيب خود بسيار بردار ، معلوم است فارغى كه جواب سلام تمنّا دارى . اين بگفت و به كار خود مشغول شد ، با آن كه گرسنه بودم گرسنگى فراموش كردم و نماز ظهر و عصر با ايشان خواندم . گفتم : مرا پندى دهيد ، جوان گفت : يابن خفيف ! ما اهل مصيبتيم ، ما را زبان پند نباشد ما را ديگران بايد سخن گويند ، سه روز خدمتشان بودم باز گفتم : مرا پندى دهيد ، جوان سر برآورد و گفت : صحبت كسى طلب كن كه ديدن او تو را به ياد خدا اندازد و هيبت او در دل تو افتد و تو را به زبان فعل پند دهد نه به زبان گفتار .
- شبى رسولاللَّه - صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم - را به خواب ديدم ، ايستاده و مرا بيدار مىكند و من به جمالش نظر مىكنم ، فرمود : « هر كه راهى را بداند و رفتن آن پيش گيرد و پس از سلوك باز ايستد ، حق تعالى او را عذابى كند كه هيچ كس از عالميان را نكند . »
گفتار
- « السُّكر ، غليان القلب عند معارضات ذكر المحبوب . »
مستى ، جوشش قلب است هنگام عرضه شدن ياد محبوب .
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 51
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٥١